مثل هیچ کس (2)

معمولا آخر هفته ها می رم کوه. دوس دارم تنها باشم ولی گاها رفقا هم میان، بعدشم می رم باغ. ریگ، شن، خاک، کوه، تپه، گیاهچه ها و خارای ریز و درشت، باد، آسمون، ابر، گلا، درختا، پروانه ها، کفش دوزکا، منو به یه عالم دیگه می بره. عالمی که تنهایی از لوازمشه. عجیب دلم با طبیعت خلوت خاصی می کنه. زبون دلم انگار زبون طبیعته. خیلی آهسته و با دقت به همه چی خیره می شم. دلم با همه چی ارتباط می گیره. تا حالا تو طبیعت همه صحنه ها برام بدیع و غیر تکراری بوده. عجیبه واقعا انگار تعلق اصلی ما به طبیعته، انگار یه احساس و یه زبون و یه رگ و ریشه مشترک داریم، هم پدره هم مادره هم دوسته هم عشقه هم خداست..

این هفته یهو یاد اون جمله افتادم که بهم گفت. نمی دونستم باید چه کار کنم. دورادور می دونستم دنیای ما متفاوته ولی نمی تونستم بی تفاوت باشم. منی که وقتی تو طبیعت راه می رم مراقب پام رو یه حشره هم نره چطور می تونستم نسبت به یه آدمی که همه لحظه هاش رو پر کردم بی تفاوت باشم؟! فکرم درگیر شده بود. تصمیم گرفتم باهاش صحبت کنم و ببینم چرا به من اینجوری دل بسته شده ولی می ترسیدم همین صحبت هم دلبستگی رو بیشتر کنه. نه می شه رهاش کنم و نه می شه حرف بزنم؟! چه دو راهی سختی ولی من انتخاب کردم. صحبت می کنم چون با رها کردن چیزی عوض نمی شه ولی با صحبت ممکنه عوض شه. خودم صحبت کنم یا واسطه بذارم؟ تو این حالت واسطه ممکن کار رو خراب تر کنه. خودم مدیریت کنم بهتره. خلاصه تصمیمم رو گرفتم و بهش پیام دادم. سلام روز بخیر می بخشید مزاحم می شم. ذهنم درگیر حرف دیروزتونه. نمی خوام و نمی تونم تحمل کنم که شما اذیت بشید می خوام باهاتون صحبت کنم. اگه مشکلی نیست فردا ساعت 5 پارک ساعی. مدتی گذشت و پاسخی نیومد. نمی دونستم چه اتفاقی افتاده اما همش منتظر پاسخ بودم. دو ساعت بعد پیام داد: سلام نمی دونید چقدر خوشحالم کردین. ببخشید من داشتم با یه حس عجیبی براتون شعر می گفتم تو خلوت خودم. حواسم به موبایلم نبود. آخه فکر نمی کردم شامل محبتتون بشم. خدای من شما به من پیام دادین؟ خیلی ممنونم.. چشم حتما سر قرار میام. اجازه دارم بازم بهتون پیام بدم.. اون روز تا پاسی از شب پیام های زیادی دریافت کردم که همه حاکی از محبت و دوس داشتنی صادقانه بود.

فردا بعد از یه روز سنگین کاری با یه مقدار تاخیر رسیدم سر قرار دیدم ایشون پوشیده تر از قبل نشسته رو نیمکت. بعد احوالپرسی بابت تاخیرم عذر خواهی کردم و نشستم. یه لحظه عینک دودیش رو برداشت و چشاش یه جور محبت خالصانه و متواضعانه رو ساتع کرد. حرارت قلبش رو حس می کردم و راستش تا به خودم اومدم من هم قلب داغی داشتم.. یه مقدار به سکوت گذشت هر دومون سرمون پایین بود. انگار نه انگار ایشون همون دختر شر شور بودن. فهمیدم این قرار براش غیر منتظره بوده و هست. گفت تو آسمونا هم فکر نمی کردم یه روز اینجوری کنارم بشینید. خیلی خوشحالم و تشکر می کنم که قابل دونستید. گفتم خواهش می کنم نفرمایید محبت خالص شما من رو به اینجا کشونده، احترامی که برای عشق قائلم. من شما رو تحسین می کنم.

مثل هیچ کس (1)

تلاش می کردم بفهمه چیزایی رو که حواسش بهشون نیست. به بهانه های مختلف جاهای مختلف حس می کردم کارایی می کنه که از من چیزی بشنوه ولی هر بار رفتار من براش قابل درک نبود. از چشاش می فهمیدم از من تعجب می کنه چرا که براش شبیه هیچ کس نبودم. من خیلی حواسم به دلش بود، دل با عشق آشنا اهل مراعاته ولی خب نمی تونستم باهاش همراهی کنم. طولانی باهاش نمی نشستم، طولانی نگاهش نمی کردم، حرف خنده دار نمی زدم از موضوع کاری خارج نمی شدم وقتی حرف خنده داری می زد کوتاه می خندیدم و سرم رو می انداختم پایین، می گفت توانمندیهای کاری من رو کمتر در کسی یکجا دیده، گاها به زبون میاورد که آدم مرموز و پیچید ای هستم. بعضی وقتا تیکه ای می اومد و اشاره ای می کرد که...

تا اینکه فهمیدم به من علاقمند شده، رفتارش تابلو بود. دنبال بهانه بود منو ببینه. مطمئن شده بود که من بهش فکر نمی کنم یا لااقل هیچ چی بهش نمی گم و این با کمالاتی که داشت و به دل هر مردی می نشست جور در نمی اومد. خیلی مغرور بود و من می فهمیدم بین غرور و علاقه و سکوت من مدام در تردده و از این اوضاع خسته شده اما فکر نمی کردم اینقدر بی پرده بهم بگه، یه روز آخر یه جلسه بهم گفت ممکنه لطفا یه وقتی به من بدین باهاتون درباره یه موضوعی مشورت کنم؟ رنگ و رو و نوع گفتنش با همیشه متفاوت بود. به همکارا گفتم شما برین من خودم میام. نشستم.. صدای قلبش رو می شنیدم. سرخ شده بود.. خیلی دلم به رحم اومد. سعی کردم فشاری که تحمل می کرد رو کاهش بدم. گفتم به نظرم ما با این گروه به نتیجه نمی رسیم اصلا کوتاه نمی یان و.. گفت من پوزش می خوام یه مساله شخصیه که بیانش برام سخته. گفتم خواهش می کنم بفرمایید.. انگار که همه توانش رو به کار گرفته باشه تو چشام خیره شده و با صدایی گرفته گفت: ((شما همه لحظه های منو پر کردین..)) و سرش رو انداخت پایین..

مونده بودم چی بگم، خیلی برام مهم بود که دلش رو نشکنم و نهایت احترام ممکن رو بهش بذارم.. تک خندی زدم و گفتم شما خیلی لطف دارین ولی خب این درباره من چیزی رو ثابت نمی کنه. شما نگاهتون قشنگه و دلتون پاکه به جای فرشته ها لحظه های آسمونیتونو به من اختصاص می دین البته همه لحظه ها که لابد اغراقه من کی باشم که لحظهای ارزشمند شما بهش تعلق بگیره.. اگه اینجوریه که حتی یه ذره از لحظه هاتون با من می گذره... یه آن به خودم اومدم دیدم سیل اشک بود که از چشاش سرازیر شده بود.. متوجه نگاه من که شد با یه شرم خاصی که ازش ندیده بودم گفت ببخشید و بلند شد و زود رفت..  

منم با اینکه حدس هایی می زدم از قبل، شوکه شده بودم. به این فکر می کردم که چی گفت، چی گفتم؟ حالا باید چه کار کنم با دلی که به من وابسته شده و منی که اصولا به زمین و اهلش فکر نمی کنم و در دلم رو به روی اونا بستم.

بالن عشق (1)

با اینکه چشماش جور خاصی نبود ولی نگاهش متفاوت بود. یه لحظه منو گرفت! جذبش شدم. متانت عجیبی داشت. حس می کردم با همه پسرایی که تا حالا دیدم فرق می کرد! دست و پامو گم کرده بودم. گفت مشکلی پیش اومده؟ فهمیدم رنگم عوض شده! ضربان قلبمو می شنیدم! گفتم نه، نـــه..

تعارف کرد نشستم، گفتم خواهرم از خوبیهای شما زیاد گفتن.. اومدم از نزدیک باهاتون آشنا بشم و... از بی قرار شدن همون اولم می ترسیدم. منی که تجربه یه عشق ناموفق رو داشتم خوب می فهمیدم بوی عشقه که اینجوری دلم رو لرزونده!

چند روزی گذشت تا یه روز پیام داد واسم ایمیل زده! من قبول شده بودم! از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم! اینقدر هیجان داشتم که مامان و لیلا فهمیدن من یه چیزیم هست از بس لباسامو جابجا می کردم و خوشحال بودم و پای آینه به خودم ور می رفتم!

لیلا گفت: احساست رو اینقدر جدی نگیر، بحث کاره، آقای بهزاد به کسی دل نمی ده! من دو سال پیشش کار کردم هیچوقت به کسی نزدیک نشد. خوش به حال کسی که.. گفتم من واسه کار می خوام برم اونجا گفت خب من مگه گفت واسه کار نمی ری؟ اونی که تو دلته منظورمه! لیلا از بچگی همیشه منو حدس می زد معمولا هم درست! گفتم باشه آبجی خاطرت جمع چیزی نیست!

واقعا خیلی خوب و متفاوت بود، روز به روز وابسته تر می شدم بهش اما اون نمی فهمید! اصلا تو این فازا نبود. هر وقت می رفتم تو اتاقش دست و پاهامو گم می کردم . خیلی وقتا هم می گفتم سلام!

دیگه تو شرکت و خونه فرقی نداشت همه جا ذهن و دلم درگیرش شده بود. می خواستمش اما می دونستم که خیلی با هم فاصله داریم. تو همه چی حس می کردم تو اوجه!

لیلا نگران شده بود و بهش زنگ زده بود! من که دو سه باری سابقه داشتم این دفعه ظهر شده بود شرکت نرفته بودم! گوشیمم خاموش کرده بودم. نمی دونم چرا ولی هیچ راهی واسه جلب نظرش به ذهنم نرسیده بود. با شناختی که ازش پیدا کرده بودم، حدس زیادی می زدم چون خونه دوره، خودش بیاد دنبالم.

اونم نگران شده بود! گفت چرا اینجوری! گفتم حالم خوب نبود! گفت چرا اینجوری خب مرخصی می گرفتین می رفتین خونه یا هر جا که دوس داشتین با خواهرتون. گفتم دوس داشتم هیچ کی ندونه! گفت کجایید الان گفتم نمی دونم! با احساس مسولیتی که داره گفت باشه همونجا باشید من میام سراغتون.. خدا رو شکر کردم! نقشم گرفته بود! بعد کلی نمی دونم بذارید بپرسم و اینا خودش رو رسوند، اینقدر از دیدنش خوشحال شدم که خدا می دونه!

من نمی دونم اینکه اینقدر خوب از عشق و دل و دختر و پسر می فهمه چرا اصلا نمی فهمه من دوسش دارم! فهمیده بود موضوع به عشق بر می گرده ولی... بهونه کردم که تو خونه باهام بد برخورد شده و نهار نخوردم و اینا! واسم نهار خرید! نکرد بریم یه رستورانی جایی، البته زیاد هم دور از انتظار نبود..

عشقش داشت دیوونم می کرد. یه ماهی گذشت تا اینکه کاری که باید می کردم رو کردم! یه نقاشی که یه بالن بود تو یه شب پرستاره دو تا قلب هم کنار هم کشیده بودم واسش یه جایی گذاشتم و رفتم! شانس دیگه ای واسه اینکه بهش بفهمونم نداشتم!

زنگ زده شما تصمیمتون چی شد، چرا تصمیم گرفتین دیگه نیاین، گفتم یه چیزی براتون تو فلان فولدر سیستم گذاشتم لطفا ببینید، یه ربع بعد دوباره زنگ زده می گه خب این یه نقاشیه من از این چیو باید بفهمم، منی که اینهمه حیا می کردم کفری شدم و با صدای بلند گفتم راستش من دیگه نمی تونستم اونجا باشم اونو کشیدم یعنی من شما رو دوس دارم!! انگار شوکه شد! منم یهویی خجالت کشیدم و قطع کردم.

 

من به دنبال یه عشقم (5)

بین ائمه من به امام کاظم خیلی علاقه داشتم خیلی وقتا واسه مشکلاتم بهش توسل می کردم وقتی خواستم وارد حرم بشم اجازه وارد شدن رو که می خوندم حس می کردم کسی به استقبالم اومده٬ تا چشم به اون ضریح عرشی افتاد هق هق گریه امونم نداد. این اولین بار بود که به زیارت ایشون اومده بودم. وقتی یادم می افتاد ایشون فرزند کین٬ معصومیت و مظلومیت پدر بزرگوارشون دلمو آتیش می زد٬ هی سلام می دادم هی گریه می کردم. همش می گقتم شما برادر امام رضا و حضرت معصومه اید خدا می دونه تو اون خانواده چه خبر بود٬ دست منو بگیر آقا٬ خسته شدم از این زندگی٬ از این دلی که به هیچ چی راضی نمی شه٬ از این عشقی که فکر می کردم مطلوب دلمه اما با همه قشنگیاش دلچسب نیست٬ خستم کرده... 

تو حرم من جذب شده بودم٬ انگار دلم چیزایی می فهمید که تا حالا نفهمیده بود٬ نماز که می خوندم کلماتی که می گفتم همونایی بود که هر روز می گفتم اما تاثیرش همه وجودم رو گرفته بود٬ تا حالا این حس رو به این وضوح تجر به نکرده بودم٬ هر چی تو ذهنم بود دیگه نبود انگار نه انگار همین من بودم که اونهمه غمگین و تو خود و پریشون بودم.. چه حس قشنگی٬ خودم رو بهش سپردم٬ همینوری نماز می خوندم و گریه می کردم٬ اصلا دلم نمی خواست این حالم تموم بشه. قشنگی و آرامش اون حس٬ صدها برابر آرامش آغوش مامان و کنارش بودن بود. مثل یه تشنه با جگر تفتیده که به آب رسیده٬ قلب و سرم سبک و روشن شده بود٬ حس می کردم یه نوری همه وجودم رو گرفته٬ از این ادراک لذت می بردم خیلی شیرین بود. 

حس می کردم مثل یه در رو به آسمونه٬ یه جایی که پر از نور و آرامشه٬ حسی شبیه آرامش دریا٬ نوری شبیه خورشید اما خیلی با نفوذتر و بیشتر. انگار فرشته ها اونجا بودن٬ انگار دورم ریخته بودن٬ انگار من یه مهمون ویژه بودم٬ نکنه من یه مهمون ویژه ام! کتاب دعا رو باز کردم .. الحمدلله الذی تحبب الی و هو غنی عنی.. سپاس خدایی رو که ازم بی نیازه اما دوسم داره! یعنی خدا واقعا دوسم داره؟! تو اون حال و هوا خیلی فکر کردم از هر طرف که می رفتم زندگیمو که مرور می کردم می دیدم من تو عشقش به خودم غرقم و خواسم نیست٬ خیلی این دوس داشتنش رو برای اولین بار حس کردم.. نمی تونستم دعا رو ادامه بدم.. تو عمرم اینقدر اشک نریختم٬ اشک نبود انگار سیل بود.. اصلا حواسم به دور و برم نبود با اونهمه شلوغی انگار جز من کسی اونجا نبود..

منی که تو خودم بودم اما نه عمیق٬ انگار رفته بودم تو ته وجودم٬ یه چیزی شبیه یه پرواز درونی٬ پرواز تو آسمون درون.. حس بالا بودن و تسلط به همه چی داشتم انگار همه کاری ازم برمیود٬ حس می کردم تا حالا چقدر حواسم پرت بوده که می تونم اینفدر بزرگ باشم و حسهای قشنگی داشته باشم. حس می کردم همه چیزو تا حالا تجربه کردم الا همین یک چیز رو.. نمی دونم چقدر طول کشید اما خسته نمی شدم.. حس می کردم از یه بار سنگین راحت شدم.. 

مغرب بود نماز که خوندم خیلی خدا رو شکر کردم که معنی معنا و نماز رو بهم فهموند و مزه اش رو به دلم چسبوند. مزه ای که خیلی مزه های دیگه رو تو دلم کمرنگ کرد و خیلیاشون رو با خودش برد. همه اش دعا می کردم همین حسم همه جا با من باشه.. این اواخر لابه لای این جذبه آسمونی افکار دنیایی گاه و بیگاه که به سراغم میومد معنویتم کم می شد حتی فکر اون مزه حضور ملائک رو کم می کرد و من می دونستم اون دلبستگی جز زحمت واسم هیچ جی نداشته ولی این همه زحمتهای عمرم رو از دلم کنده.. نمی خواستم این فکرا به سراغم بیان اما رهام نمی کردن.. می فهمیدم گذشته زندگیم تاثیر داره تو کم دوامی این حس و حال.. تصمیم گرفتم ‍پاک زندگی کنم! هر جی که با این معنویات در تضاده رو کنار بذارم.. هر چی حتی عشق.. عشق؟ عشق واقعی اینه که اینجوری آدم رو از خودش بیخود می کنه و بالا می بره. 

...

پی نوشت:

من اولین باره شیراز میام و اولین باره حرم حضرت شاه چراغ می رم. از نوشته قبلی تا امروز هم ننوشتم! واسم جالب بود این اتفاق. تو حرم وقتی می اومدم فقط و فقط چشمم به یه دختر افتاد که یه جور خاص و معصومی نگاهم می کرد٬ یه لحظه حس کردم پریساست.. انگار از آذر ماه اینجا مونده! انگار نمی تونست نگاهش رو ازم بگیره! دنبالم می کرد و من به حکم خالق عزیزم سرم رو پایین انداختم و رفتم.. نمی دونم.. اینجا پر از معناست.. امروز این مطلب رو تو هتل ‍پارس نوشتم خواستم بلافاصله باشه.. از همه عزیزانی که این مدت محبت داشتن ممنونم. واسه همه و خودم دعا می کنم خدا یه عشق عرشی بهمون بده. پریسا خانوم هم خیلی می تونه داستانش ادامه پیدا کنه. می تونه یه عشق زمینی آسمانی هم داشته باشه و خب این رو خیلی جذاب می شه تصویر کرد اما با توجه به گرفتاریام سعی می کنم اگه خدا بخواد هر مطلبی که می ذارم تموم بشه و دیگه ادامه نداشته باشه که کسی منتظر بمونه.. امیدوارم همه کسانی که احساس مسولیت می کنن برای دختران و پسران این سرزمین بنویسن٬ بنویسن از عشق٬ از پاکی از زلالی از خوبی از ... پیام خصوصی زیاد داشتم. خیلیا از این نحوه نوشتن گله کردن و خب صمیمانه از همه عذر می خوام. قلب عرشی همه شما مامن عشق و خلوتگه اسرار الهی باد..

من به دنبال یه عشقم (4)

من پاییزو خیلی دوس دارم. تصور اینکه برگا رو زمین پهن شن، تو هم تو هم باشن، بغلتن، رنگ و وارنگ باشن دیوونه کنندس. دوس دارم تو برگا قدم بزنم، خش خش اونا زیر پام حس خیلی قشنگی بهم می ده انگار رو زمین نیستم. وااای... باد که میاد و اونا رو جابجا می کنه، که دیگه نگو.. 

می خوای بریم پارک؟ همین دیروز اونجا بودم، البته می دونی که بی تو بهم نمی چسبه ولی خب راستش دلم خلوت می خواست، از خوابگاه زدم بیرون، خسته شدم بودم، تحمل دوری تو واقعا واسم سخته، تو هم که نبودی، آخه این مسافرتت خیلی طول کشید. می گفتم.. همونجا که قبلا نشسته بودیم نشستم. پر برگ بود، همونجوری که تو گفتی. واقعا چقدر قشنگه این فصل، ولی تو قشنگ تری! یه نگاه تو به همه قشنگیای دنیا می ارزه. من اگه این حسو پیدا کردم به این خاطره که چشمم به تو افتاده! تو منو جادو کردی! نگاهمو به خیلی چیزا عوض کردی، خیلی چیزایی که قبلا بودن و من بهشون توجه نداشتم حالا به چشمم میان، یکیش همین پاییزه.. پاشو بریم..

می شه یه کم قدماتو کوتاهتر برداری! دلم می خواد قدمامو با تو بردارم و بذارم. بیا از این قسمت بریم، خدای من مثل رویا می مونه! این منم واقعا؟! با تو، تو فصلی که دوس دارم، همون جایی که اولین بار با هم قرار گذاشتیم! نمی دونم دوریتو چطور این مدت تحمل کردم! واقعا سخت بود.. بیا رو همون نیمکت که تو بهش می گفتی نمیکت عشق بشینیم... 

ببخش، بابا طفلی فشار کار مریضش کرده بود مامان ازم خواست بیشتر بمونم. دلم همش اینجا بود، پیش تو. به هر کی می گم باور نمی کنه من عشقمو به همین سادگی پیدا کردم. اسم این چیه جز یه معجزه، آخه کی تو یک نگاه به اونی می رسه که همه عمرش انگار بهش تعلق داشته. من و تو مال هم بودیم، چرا وقتایی که احتیاجم به عشق منو می کشت نبودی؟! می دونی مهردادم واسم خوشگلترین مرد روی زمینی؟! حس روز اولم بهت یه احساس قلبی بود ولی با قیافت غریبگی می کردم اما الان چهرتم با عشقت قاطی شده. اونقدر دلم واسه چشات تنگ شده بود که نگو! یه جورین، انگار یه عالمه حرف قشنگ با آدم می زنن، من تو این سفر خیلی به رابطمون فکر کردم. راستش به مامان هم گفتم. با اینکه...

بنا بود نگی گلم من خودم باید می گفتم، راجع به من چی گفتی بهش؟!!

هیچ چی خوبیهاتو گفتم. مامان تعجب می کرد که تو این مدت کم من اینقدر تو رو شناختم، می گفت نمی شه. ولی مثل همیشه به من ایمان داره. اینو هم خودش فهمید، می گفت تو خیلی فرق کردی مطمئنم یه چیزیو به من نمی گی، یه جور شادی تو چشات موج می زنه، یه جور امید، خلاصه گفت پای کسی در میونه؟ راستش من اولش خجالت کشیدم، سرخ و داغ شده بود صورتم، ولی بهش یه نگاه زود کردم و با همه احساسم خیلی آروم گفتم آره و سرمو انداختم پایین! ذوق زده شده بود، نمی دونی چقدر خوشحال بود، بغلم کرد و بوسم کرد، اشک شوق تو چشاش جمع شده بود! مامان منو خیلی دوس داره، همش می گه تو یه فرشته ای که خدا بهم دادت، خودش طفلی مزه عشقو اونجوی که می خواسته نچشیده، بابام خلقیات خاصی داره، واسه همین از اینکه من عشقی مثل تو دارم لذت می بره..

واقعا؟ عجیبه! مادرا معمولا نگران می شن، دختراشونو دعوا می کنن، نگفت بهش نزدیک نشی و از این حرفا؟ 

مهرداد! مامان راس می گه خب ما هنوز نامحرمیم، تو با خونوادت صحبت کردی؟ 

نه راستش، می دونم موافقت نمی کنن، ما حالا حالاها نمی تونیم به رسومات عمل کنیم، مهم اینه که من بهت رسیدم و تو مال خودمی، می دونی اس ام اساتو تو این مدت که نبودی، چقدر دوره کردم؟! خاطراتمونو چقدر مرور کردم. تو احساس و گفتارمون خیلی نزدیکیم اما تو ازم همش فاصله می گیری! 

این حرفو که زد خیلی دلم شکست. آخه واسه منم سخته اینهمه حریم نگه دارم. تازشم تو حرف زدنامونم خیلی وقتا ته دلم احساس راحتی نمی کنم. گاهی وقتا ازش ناراحت می شم. می گم این چه جور مردیه که نمی تونه از خونوادش بخواد بیان خواستگاری من. اینجوری که خیلی سخته. اینهمه همو دوس داریم ولی حتی نمی شه دستای همو بگیریم! نمی دونم باید چه کار کنم؟ بعد اون دفعه که دستمو گرفت و من کشیدم، می ترسم! آخه هم گناهه هم می ترسم! نمی دونم چی می خواد پیش بیاد؟ درسته دلمو رها کردم ولی عقلم هنوز گاه و بیگاه یه حرفایی می زنه. باورم نمی شه خدایا! یعنی من به عشقم رسیدم؟! اگه رسیدم چرا همش بهونه میاره و پا پیش نمی ذاره؟! مگه همین چند وقت پیش دو نفر تو دانشگاه ازدواج نکردن که اوضاع مالی طرف از مهرداد اینا خیلی بدتر بود؟! مگه...،

بیدار شو، بیدار شو، الان جا می مونی تووو.. مهسا! مهسا!! مهساااا!! چی..، چیه، ساعت چنده، خدای من!! من .. اینجا... یعنی من خواب بودم؟!! همه اینا خواب بود؟!!

چه خوابی؟ چی می گی؟ پاشو برو دست و روتو بشور.. سرویس بره نیم ساعت دیر به کلاست می رسی..

...

باورم نمی شد همه اینا خواب بود؟ چه خواب عمیقی داشتم انگار واقعی بود! دو ماه بیشتر از ورودم به دانشگاه نگذشته و من هنوز نتونستم علاقه ای که بهش دارم رو بهش بفهمونم. نمی دونم چه کار کنم آخه نمی تونم برم راس راس تو چشاش زل بزنم و بگم دوست دارم؟! می گه لابد دیوونه ام! بعد بگه واسه چی دوسم داری بگم چی؟ چون چی؟ من که جز ارتباطات محدود و رسمی کلاس چیزی ازش ندیدم. یه آدم کاملا عادیه، نه سوالی از استاد می پرسه نه بگو بخندی داره نه تمایلی نشون می ده نه اصلا حرفی می زنه، سرش تو لاک خودشه. نه کمالات اخلاقی خاصی ازش دیدم؟ نه می دونم چه افکار و اعتقاداتی داره؟ خدایا من عاشق چی اون شدم؟ آخه باید یه حسنی داشته باشه یا نه؟! همینجوری الکی که نمی شه! شاید اگه روز اول چشم به یکی دیگه می افتاد عاشق اون می شدم و اونو می خواستم!؟ وقتی هیچ مبنایی نداره دوس داشتنم خب واقعا چنین چیزی امکان نداشت؟! معنی این خوابی که دیدم چی بود؟ واقعا اگه کار ما به اونجاها رسید و پا پس کشید من چه کار کنم؟! البته اصلا بهش نمیاد اونجوری باشه که تو خواب دیدم و رابطه ما هنوز شروع نشده چه برسه به اینکه چنین روزا و لحظات خوشی داشته باشیم! به نظر من که اصلا نمی فهمه عشق یعنی چی؟ با این حس مبهمم چه کار کنم؟ نه، اصلا منطقی نیست. من که نمی تونم به خاطر دلم همه چیو زیر پا بذارم. فرضا بهش گفتم دوست دارم، معلوم نیست چه واکنشی داشته باشه، بعیدم نیست ندونه اصلا دوس داشتن یعنی چی؟! من هیچ چی ازش نمی دونم، هیچی هیچ چی؟ اومدیم مثل ممنون گفتن های دیگش گفت خیلی ممنون و دیگه هیچ چی نگفت! اومدیم رفت به دوستاش گفت و آبروم رفت! نه تو هیچوقت این کارو نباید بکنی. می گم مهر دو نفر به دل هم باید بیفته تا عشق آغاز بشه، اگه اونم منو دوس داشت یه چیزی می گفت. همونطور که بعضیا حرفایی زدن.. اونایی که باید بگن نمی گن، اونایی که نباید بگن می گن، پسره پررو هر روز با یکیه می گه مهسا خانوم من از شما خوشم میاد! دلم می خواست زمین دهن باز کنه و منو ببلعه. چقدر اون روز گریه کردم. کلی کارمو بررسی کردم ببینم کجای کارم ایراد داشته؟ من که حجابم خوبه، آرایشم نمی کنم، جلف بازی هم در نمیارم! هر کاری از دستم بر می اومد کردم شاید یه کلمه حرف ازش بشنوم نشد. یادته اونروز تو آزمایشگاه دفترش افتاد؟ بهش دادی چی شد؟ فقط گفت ممنون! یا اون روز که دیر رسید سر کلاس جا نبود بشینه بهش گفتم اینجا یه صندلی هست، صندلی کنارم رو که به دیوار چسبیده بود بهش دادم! یا اون روز که بچه ها همه به جوابی که به استاد داد پای تخته خندیدن اما من نخندیدم و ناراحت شدم و اونم همون لحظه منو دید یا یه بار که غایب بود و بعد اومد تکلیفی که استاد خواسته بود رو بهش گفتم، گفت چی؟ ممنون یا...، اما هیچ واکنشی نشون نداده تا حالا. اصلا انگار این پسر احساس نداره! شاید لطف خداست! شاید واسه من گزینه مناسبی نیست و اینجوری خدا می خواد بهم بفهمونه. من باید بتونم احساسم رو کنترل کنم. باید بتونم. اینهمه رویای الکی ساختم هر روز و هر شب، کار به جایی می رسه که از بس هیچ چی نیست تو خواب باید ببینم چیزایی رو که دوس دارم؟! فکر می کردم مرد عشقم اینه، کدوم مرد عشق؟! مرد عشقی که نه عشق می فهمه، نه احساس داره، نه احساس منو می فهمه... خسته شدم دیگه! همش خیال بافی و خیال پردازی... خدایا کمکم کن... با این حالم ترجیح می دم امروز کلاس نرم. قلبم سنگینه. بهتر همینجا پیاده شم و برم شاه چراغ یه فکری به حال دلم بکنم. آقای راننده! لطفا سر همین خیابون نگه دارین... 

(ادامه دارد...)

جلوه زیبایی


پشت فرمون که می شینم، راه خونه تا محل کارم زیاده دستام تیره شدن. یه روز دیدم یه خانومی دست کش دستشه تو هوای تابستون، گفتم با خودم ایشون حتما دوس دارن دستاشون سفید بمونه. آخه می خوان به چشم همسرشون زیبا جلوه کنن. بعد دیدم حواسم نیست که این حس چقدر در خانوما عمیق و ریشه داره. گفتم از کجا معلوم که همسر داره، واسه اینکه دوس داره زیبا جلوه کنه شاید این کارو می کنه. یعنی واقعا یه خانوم حتی اگه عاشقی نداشته باشه واسه خودش به خودش ممکنه برسه؟ 

دیدم آره خالق بزرگ و زیبای هستی زن رو جلوه زیبایی آفریده. اگه زیبا جلوه نکنه نمی تونه زندگی کنه. حس می کنم امثال این کارای خانوما به این حسشون بر می گرده. ذیل این کارا خیلی عنوان می گنجه. بعضی کلی رژیم می گیرن، دو می رن، تردمیل می خرن، ورزش می کنن که اندامشون متناسب شه. بعضیا بالاتر از زحمات جسمی به خودشون ضرر می زنن، کلی درد تحمل می کنن و کلی بلا سر خودشون می آرن که یه ذره چهرشون بهتر شه، بینی عمل می کنن، گونه می ذارن، رو لباشون کار می کنن، مژه می کارن، لنز می ذارن... اینقدر دلم می سوزه که خدا می دونه... 

همه این کارا فقط واسه بروز بیشتر و بهتر این حس قشنگ الهیه که می خوان زیبا جلوه کنن. چقدر خوبه هم و غم آدما همین باشه. فرض کنید همه آدما بناشون همین باشه که تو همه چی زیبا جلوه کنن. نه فقط ظاهر که تو باطن هم زیبا باشن. چقدر خوب می شد نیتا و احساسا و فکرا و اخلاق و رفتار ما زیبا می شد. اصلا این حس سرچشمش همینه. آدم عاقل از ظاهر پی به باطن می بره. این همه تظاهر به زیبایی و تلاش واسه قشنگی و به کار گرفتن همه امکانات واسه رخنمایی، از این بر میاد که ما دوس داریم زیبا باشیم. 

خب ما اگه آدمیم فرقمون با حیونا اینه که عقل و قلب و اخلاق داریم. خب اگه می خوایم با حیوونا فرق کنیم معقوله که به نقاط افتراقمون بپردازیم. من می گم همه گرفتاری ما اینه که دنبال قشنگی، خارج از وجود خودمونیم! چیزی که خارج از وجود ماست نمی تونه به ما آرامش پایدار بده. ولی اگه فکرا و احساسا و اخلاقمون قشنگ شه، درونمون قشنگ می شه. مثل این می مونه که تو وجودت گل کنار گل بکاری، گلستون می شی، زیبا و قشنگ و جذاب و خوشبو. 

واسه مردا این به نظرم خیلی از خانوما سخت تره. چون فارق از جلوه های ناشی از بلوغ، کمتر مردی چنین حسی داره. مگه اینکه لطافت روحی یک زن اونو یاد این بندازه که باید تلاش کنه زیبا باشه. عشق این معنی رو از زن به مرد می تونه منتقل کنه. عشق پاک برکات زیادی داره که یکیش اینه.  یکی از عوارض خلقت زن همینه. گاهی وقتا کارایی که احساس می کنه، عقل نمی تونه انجام بده. یکی از اون کارا همینه.

اشتغال به تن، ما رو از روح دور می کنه. تنهایی فرصت مناسبیه به قشنگی روحمونم فکر کنیم. آخه این همه پرداختن به رنگ و لعاب و چهره و مو، اینهمه توجه به لباس و کیف و کفش، اینهمه با این و اون بودن، اینهمه تنزل معنی متعالی عشق، ظلم به خودمونه. اینا فرصت رشد روحی رو از ما می گیره. خیلی از قواعدی که خدا گذاشته واسه همینه که روح ما رشد کنه، بذر گلهای مختلفی که تو وجودمونه فرصت شکوفایی و نمو پیدا کنه.

 
اینو واسه عذر خواهی گذاشتم تا کسایی که منتظر ادامه دانستانن منو ببخشن. انشالله خلوتی دست بده می نویسم. فقط می تونم بگم ببخشید. 

من به دنبال یه عشقم (3)


همش خدا خدا می کردم تو یه کلاس بیفتیم. ثبت نام تموم شد اما دیگه از غربتی که اول رسیدنم به شیراز سراغم اومده بود خبری نبود. خوابگاه دوس داشتم تو اتاقای چهار نفره نیفتم. سر و سری که با خودم و حس عاشقانم داشتم با شلوغی جور در نمی اومد. بالاخره با کلی تلاش تونستم یه اتاق دو نفره بگیرم. با شیرین یه دختر زیبا و یه مقدار توی خود. دم غروبی بود که دیگه مستقر شدیم و سر صحبتمون باز شد. از خودش و خونوادش و شهرشون می گفت و اینکه چقدر آرزو داشته این رشته قبول بشه. وسط صحبتا مدام به گوشیش ور می رفت. اون که متوجه کنجکاوی من شده بود، بهم گفت ما دیگه بناس با هم زندگی کنیم نمی تونم از تو پنهون کنم اینی که مدام بهم اس ام اس می ده عشقمه. خیلی دوسش دارم. بدون اون نمی تونم زندگی کنم. خیلی برام جالب بود که من با این حسی که دارم با یکی هم اتاق شدم که عاشقه. از صداقتش خوشم اوم. نگاه پاک و معصومی داشت یه جوری که چشاش حرفاشو تایید می کرد. با خودم گفتم باید از تجربش استفاده کنم. ولی خب واسه سوال کردن خیلی زود بود. دوس نداشتم حس کنه فضولم و می خوام از زندگی خصوصیش سر در بیارم...

سرمو رو بالش گذاشتم و فکر دیدار کوتاه و جذاب امروز اومد سراغم. یعنی ممکنه اونم تو دلش از من خوشش اومده باشه؟ چطوری بفهمم؟ چطوری بهش بفهمونم؟ اصلا مگه با همین دیدار کوتاه می شه یه رابطه عاشقانه شروع بشه؟ من از کجا بشناسمش؟ شاید ما به درد هم نخوردیم؟ شاید آدم خوبی نبود، یا اگه بود نسبت به من حسی نداشت...، همینطوری سوال پشت سوال، اما یه چیزی قابل انکار نبود من نسبت به اون احساس داشتم. امروز خیلی بهش فکر کرده بودم. این اولین بار بود که یه پسر اینقدر ذهن من رو به خودش مشغول کرده بود. با اینکه خیلی خسته بودم خوابم نمی برد. شیرین خوابیده بود. بهش حسودیم می شد آخه خیلی آروم و ناز خوابیده بود. دفتر خاطراتمو باز کردم که خاطره امروزم رو بنویسم آخه هم خوابم نمی اومد هم حرفای جدید واسه گفتن داشتم و هم تراس کوچولوی اتاقمون با اون برگای بید مجنونی که به لبش رسیده بود و نور ماهی که کامل بود حس نوشتن بهم می داد.... من این حس متفاوت رو می فهمم. خدا کنه عشق باشه. خدا کنه اونم عاشقم شده باشه. منم دلم می خواد مثل شیرین یکیو داشته باشم. یکی که وجودش بهم آرامش بده. حتی وقتی ازم دوره. از امروز فصل جدیدی تو خاطرات روزانه من شروع می شه. روزای من رنگ عشق می گیره، خدایا کمکم کن.. نوشتنم که تموم شد دوباره خوابم نمی برد. قلبم پر تلاطم تر از اون بود که بذاره به چشام خواب بیاد.

رفتم بیرون تو محوطه سرسبز خوابگاه قدم بزنم. چندتا دانشجو اونجا بودن، بعضیا قدم می زدن بعضیا تنیس بازی می کردن بعضیا چیزی می خوردن اما یه نفر رو یه صندلی زیر نور چراغ نشسته بود. رفتم کنارشو گفتم مزاحم نیستم و نشستم. یه مقدار به اینور و اونور نگاه کردم و باز رفتم تو خاطره حس قشنگ امروزم که دیدم بغل دستیم انگار داره گریه می کنه! طفلی دلش گرفته بود. مثل بچه ها گریه می کرد. دستمو انداختم دور گردنش و شونشو فشار دادم و گفتم چته دختر خوب چرا گریه می کنی؟ دلت واسه خونه تنگ شده؟ هر چی می گفتم حرف نمی زد و فقط گریه می کرد. خیلی باهاش حرف زدم و سعی کردم آرومش کنم اما مگه تونستم؟ نشد که نشد. شاید یه ربع گریه می کرد. گریش که تموم شد گفت ازت ممنونم که سعی کردی آرومم کنی. گریم دست خودم نبود. از صبح بغض تو گلوم نشسته بود. آخه! چی بگم؟ بهم می گفتن پسرا همشون همینجورین اما من تو کتم نمی رفت. پسره پر رو... باز گریش گرفت و من دلداریش دادم.. خلاصه گفت که به یه پسر دل بسته ترم اولی که اومده. تا یه مدت با هم خوب بودن و حتی کارشون به بحث ازدواج و زندگی مشترک کشیده اما با کلی بهونه تابستون بهش بی محلی می کنه و امروز دیدتش که با یکی از همکلاساش داشته قدم می زده و یه جوری می گفته و می خندیده که یقین پیدا کرده اونو می خواد...

رفتم که بخوابم. حرفای ندا و شیرین رو تو ذهنم مرور می کردم. از یه طرف آرامش شیرین، از یه طرف گریه های ندا ذهنمو درگیر کرده بود. قلبمم این وسط کشش خاصی به اون پسره داشت...

با صدای بیدار شو بیدار شوی شیرین از خواب پا شدم بدو بدو واسه کلاس آماده شدم. رفتیم سوار سرویس شیم ندا رو دیدم کلی باهام گرم گرفت و بابت دیشب ازم تشکر کرد. ندا رو با شیرین آشنا کردم و به دانشکده ها که رسیدیم از هم جدا شدیم. من تا به کلاس برسم تو این فکر بودم که خدایا ممکنه اون پسره تو کلاس من باشه که در کمال ناباوری ردیف جلوی قسمت آقایون نشسته. خیلی خوشحال شدم و خدا رو شکر کردم. نمی دونم چه جوری نشستم وقتی متوجه شدم غیر عادیه رفتارم که استاد اومده بود و همه دفتر درآورده بودن و من دستامو به هم گره زده بودم و به جلو نگاه می کردم و نیشم باز بود!

نمی دونم کلاس چطوری گذشت! روانشناسی عمومی داشتیم. استاد که رفت بچه ها پا شدن و رفتن اما من من سر جام نشسته بودم. اون پسره هم با جمعیت رفت. یه حسی از درون سینم، یه حس قشنگ و جذاب منو سرجام نشونده بود. حسی شبیه طراوت و تازگی. حسی شبیه بودن تو طبیعت و نشستن کنار دریا. مثل همون ساحل که توش محو دریا شده بودم تو کلاس محو احساسم شده بودم. خیلی قشنگ بود. انگار اهمیت احساسم از خود پسره بیشتر شده بود. ولی بهش دزدکی که نگاه می کردم فقط پشت سرش رو می دیدم اما همون هم به شعله ور شدن احساسم کمک می کرد. وای خدای من این همون عشقیه که دنبالش بودم. ازت ممنونم که بهم عشق دادی. ازت ممنونم.

غیر عادی شده بودم. تو این دو روزه انگار یه چیزی به وجودم اضافه شده بود. حسی نیازی که داشتم انگار داشت مصداقش رو پیدا می کرد. بهتره بگم یه چیزی در وجودم شکفته شده بود. یه چیزی که بوی خوشی داشت و بهم آرامش می داد. یهو به خودم اومدم دیدم ساعت از 10 یه ربع گذشته بود و واسه کلاس بعدیم باید می رفتم طبقه بالا. بدو بدو رفتم کلاس رو پیدا کردم، استاد اومده بود. نفس نفس می زدم. اجازه گرفتم که بشینم. رنگ یاسی پیراهنش توجهم رو جلب کرد. باز هم جلو نشسته بود درست در امتداد دید من که به سمت استاد بود نگاهم بهش افتاد. اونم یه لحظه تو چشام خیره شد انگار از نفس نفس زدنم تعجب کرده بود. دست و پامو گم کردم و رفتم که بشینم استاد گفت کجا؟ من که اجازه ندادم بشینی، راس می گفت اجازه نداده بود. گفتم ببخشید حواسم نبود. بچه ها بهم خندیدن. استاد گفت عیبی نداره بفرما بشین فقط حواست رو جمع کن... (ادامه دارد...) 


من به دنبال یه عشقم (2)


کلافه شده بودم. حس هیچ کاری نداشتم. زندگی انگار بی معنی شده بود. هر وقت تو آینه خودمو می دیدم، ته نگاهم حس عجیبی بود. حسی شبیه یه تنهایی مبهم یا یه چیز جذاب موهوم. دلم واسه خودم می سوخت. انگار همه چیز واسه پروازم مهیا بود فقط یه سکوی پرتاب می خواستم. دیگه حتی با دوستام بودنم بهم آرامش نمی داد، ندا، ریحانه، نرگس، نسترن، دوستای خوب بچگیام انگار از چشم افتاده بودن، دوسشون داشتم اما این حس ته دلم حتی با اونا هم که بودم تنهام نمی ذاشت. آشپزی کردن، نقاشی، خاطره نوشتن، گشت و گذار تو اینترنت، حتی کتاب خوندن و فیلم دیدن هم چنگی به دلم نمی زد. کتابای زبان اصلیو خیلی دوس داشتم. حس اینکه بفهمی یکی که زبونت باهاش یکی نیست و تو هم کامل معنی لغات رو تو یه جمله نمی دونی اما می فهمی چی می گه خیلی قشنگه. یا وقتی می دیدم یه معنی با تعابیر دیگه بیان می شه انگار نگاه تازه ای پیدا می کردم و این واسم خیلی جذاب بود. اما اینا زندگی مالوف من بود و انگار این بخش وجودم رو تا حالا نادیده گرفته باشم دیگه زندگی بهم مزه نمی داد. با اینکه از تنبلی و بیکاری بدم می اومد و مدام مشغول بودم اما این حسم عمیقا منو به خودش مشغول کرده بود. دغدغه هام باعث می شد گاهی وقتا که زیاد بهش بها می دادم و سعی می کردم بیشتر بکاومش، حواسمو پرت کنم اما بالاخره یه شب که خوابم نمی برد و همش فکر می کردم به طور قطع به این نتیجه رسیدم که باید ته این حسم رو دربیارم و بهش بپردازم. آخه منطقی نیست به همه نیازام و وجودم توجه کنم الا به این بخش، نه. شاید تا حالا هم کار درستی نکرده بودم نذاشته بودم بروز پیدا کنه و شکوفا بشه...  

اینکه این حس از من چی می خواد ذهنمو مشغول کرده بود. هر سال ما تابستونا می ریم شمال. این تابستون فرصتی شد طبیعت سرسبز و قشنگ اونجا بهم کمک کنه بیشتر خودم رو بشناسم، مخصوصا دریا. بابا دریا کنار یه ویلا گرفته بود چسبیده به ساحل. آرامش و بزرگی و بی انتهایی دریا، دیونگی موجاش، ساحل شنی و صدفاش، دلمو با خودش می برد و من ساعت ها کنار دریا تنها می نشستم. انگار حس درونمو دریا می فهمید. خیلی حس قشنگی بود دریا باهام حرف می زد! بیشتر از اینکه گفتنی باشه ارتباطم با دریا حس کردنی بود. نمی شه زیاد بیانش کنم. یه جور حس پاکی بهم می داد، حس بزرگی، حس متانت، حس قشنگی، حس تازگی، حس محبت و دوس داشتن، انگار که به من تلقین می کرد پاک و بزرگ و متین و قشنگ و تازه باشم و محبت کنم و دوس داشته باشم. چقدر صدای دریا قشنگه، چقدر نفس کشیدن کنارش بهت انژری می ده، چقدر موجاش حس حرکت رو بهت تلقین می کنه، چقدر بزرگیش مسائل کوچیک رو کم اهمیت می کنه، چقدر یادت میاره که بزرگ باشی، چقدر ساحل شنیش بهت لطافت رو تلقین می کنه، مخصوصا وقتایی که تو نور آفتاب برق می زنه...

من و حسم و دریا با هم تنها بودیم. مامان که مدتی بود فهمیده بود من یه فرقایی کردم درکم می کرد فقط بهم می گفت، زیاد دور نرو. چند روز که گذشت ازم خواست باهام بیاد بریم پیاده روی تو ساحل. همینطور قدم می زدیم که مامان سر صحبتو باز کرد: مهسای من چشه یه مدت زیادی تو خودشه؟ از دوستاش و ما فاصله می گیره، اونی که یه جا بند نمی شد چند روزه کنار ساحل رو یه تخته سنگ ساعتها می شینه؟ بهم بگو گلم چت شده؟ دوس نداشتم زیاد حسم رو توضیح بدم. ولی از مامان می دونستم که نمی شه پنهانش کنم. گفتم: چیز خاصی نیست طبیعت رو دوس دارم، دلم می خواد تنها باشم. تنهایی بهم آرامش می ده، دریا آرومم می کنه. مامان حرفای قشنگی می زد از اینکه اونم تو سن و سال من چنین حسی داشته می گفت. ازم خواست به این حسم بها بدم. می گفت خودش نتونسته این حسش رو شکوفا کنه و الان فکر می کنه یه چیز با ارزشی رو از دست داده. می گفت حست پاک و قشنگ و آسمونیه. فقط باید اونقدر روش تمرکز کنی تا بفهمی چی ازت می خواد و آروم بشی. می گفت به نظر اون این حس به احساس پرستش مربوطه ولی خودش فکر می کرده یه جور گرایش به مرده و به بلوغ روحی مربوطه. البته بابای من خیلی آدم خوبیه ولی همیشه مامان می گه بابات عشقو نمی فهمه. مامان معتقده این حس یه جورایی به عشق هم مربوطه ولی عشقی که بین اون و بابا بوده اصلا نتونسته اون میلش رو ارضا کنه..

حرفای مامان منو به شک انداخت که نکنه من اشتباه فکر می کنم و این احساسم به پرستش خدا مربوطه. البته که با حرفایی که شنیدم جور در میاد ولی خب من کجا و خدا کجا؟ می گن عشق الهی مال عرفاست من که حتی تو نمازم حواسم بهش نیست کجا می تونم عاشق خدا بشم؟! نه اینکه نشه ولی حس می کنم تا اونجاها خیلی راه دارم که برم. 

تنهایی و فکر و تردید شده بود کارم و من دیگه به یقین رسیده بودم که حتی اگه این حس به پرستش هم برگرده تا مزشو نچشم آروم نمی شم. به این نتیجه رسیدم که اصل این حس ملکوتیه اما چون دستم به ملکوت نمی رسه باید دنبال مصداق زمینیش بگردم. در واقع عقیدم این بود که اصل ماجرا همون عشقه که همه ازش دم می زنن اما یه عشق متفاوت، عشقی که از زمین شروع می شه و به آسمون می رسه. بالاخره این عشق زمینی یه طرف مقابل هم می خواد اما کی؟ از کجا پیدا کنم کسی رو که این مفاهیم رو درک کنه و عشق رو یه ارتباط ظاهری ندونه و از قشنگی فقط چشم و ابرو نفهمه. وای وقتی فکر می کردم به دوستام و مسائلی که درگیرش بودن و چیزایی که واسشون پیش اومده بود وحشت می کردم. به نظر من آدمای اونجوری اصلا نمی تونستن کمکی به من واسه درک بیشتر وجودم و این حسم بکنن. به من کم از اون پیشنهادا نشده بود. اما تو شرایط خاصی بودم. در اوج اوج نیاز به یه عشق. دیگه همیشه بعد نمازام دعا می کردم خدا به من یه عشق پاک بده، یه عشقی که سرآغاز رسیدن به خودش باشه. یه عشقی که آسیبی توش نباشه و باعث شکستم نشه..

نتایج کنکور اومده بود و من انتخاب اولم قبول شده بودم. خیلی خوشحال بودم بیشتر نه به خاطر قبولی به این خاطر که حس می کردم اتفاق خوبی بناس بیفته! نمی دونم چرا فکر می کردم می خوام به عشقم برسم! روز اول دانشگاه تو صف ثبت نام چشم بهش افتاد. منی که اینهمه مقدمه و فلسفه چیده بودم نمی دونم چرا با اینکه نگاهم خیلی کوتاه بود و اصلا شناختی ازش نداشتم ازش خوشم اومد، به دلم نشست... (ادامه دارد...) 


من به دنبال یه عشقم (1)

تنهایی اذیتم می کرد. از زندگی خسته شده بودم. صبح تا شبم شده بود تکرار. با اینکه سرگرمیای زیادی داشتم اما می ترسیدم با خودم خلوت کنم. تنها که می شدم قلبم از گرفتگی و تنگی می خواست بترکه. یه چيزیو ازم می خواست که نمی دونم چی؟ می گفت می خوام مثل اینایی که تا حالا تجربه کردم نباشه. حسم با همه غمباری و اذیتش، متعالی و قشنگ بود. دلم يه جور عشق مي خواست. يه جور محبت، يه جور دوست. دوست زياد داشتما اما دوستای مدرسه و دانشگام با اینکه چندتاشون خیلی بهم نزدیک بودن راضیم نمی کردن. جنس اون محبتی که دنبالش بودم با اونی که تا حالا بهش می پرداختم متفاوت بود. 

یه مدت خیلی درگیر بودم که این چه حسیه که در من هست؟ عجولتر از اون بودم که بتونم حسی که كه داشتمو عمیق بفهمم. از خودم مي ترسيدم. از اينكه بخوام كاري بكنم كه در آينده پشيمون بشم. فكر مي كردم اين حس يه جوري به جنس مخالف مرتبط مي شه. با اينكه بارها با پسرا حرف زده بودم و رابطه داشتم اما باهاشون دوس نشده بودم. چون يه حس ديگه اي داشتم كه نمي ذاشت باهاشون دوست بشم. شايد يه جور غرور يا حيا يا تعهد به خانواده. حس مي كردم نبايد خودمو آسون در اختيار كسي بذارم. مي خواستم به زحمتا و محبتا و دغدغه هاي پدر و مادرم احترام بذارم. حس مي كردم اگه با كسي رفيق بشم به مرد آيندم خيانت كردم. دوس داشتم مادر كه شدم وقتي به گذشتم نگاه مي كنم رد پاي هيچ كي تو زندگيم نباشه و به زندگی پاکم افتخار کنم.

اما كار به جايي رسيده بود كه ديگه نمي تونستم صبر كنم. تصمیم گرفتم هر جور شده بفهمم اگه با يه پسر دوس بشم اين ميلي كه دارم ارضا مي شه يا نه؟ اما با حرف و تصور و داستان و مطلب و صحبت نمي شد. می خواستم رابطه با اونا رو خودم تجربه کنم. خیلی دلم می خواست یکی عاشقم باشه و برام بمیره. می خواستم یکی باشه که منو به خاطر خودم دوس داشته باشه و مزه عشقو بهم بچشونه. دوس داشتم استعداد مزه ريختن و دلبردن و نمكي بودن و عشوه ريختنم شكوفا بشه. دلم مي خواست دل ببرم و ديگرانو اسير كنم و تو دام خودم بندازم. مي خواستم بهم توجه كنن و واسه اينكه مي تونم نقش دلبر بودنو بازي كنم بهم احترام بذارن. حسم مي گفت تو اين زمينه اي كه تا حالا بروز نكرده بود خيلي قويم.  

خيلي فكر كردم چه جوري مي شه با يه پسر دوس بشم؟ ديدم اولين كاري كه بايد بكنم اينه كه رو همه چيزايي كه در من بود و باعث مي شد نتونم رابطه برقرار كنم پا بذارم. اين واسم خيلي سخت بود. خيلي دلم مي خواست دوست بشم ولي همه مسائلي كه نسبت بهشون حساس بودمو رعايت كنم. واسه اينكه دوستيم رنگ خيانت نگيره، نگام به پسري كه دنبالش بودم بايد يه نگاه متعهدانه مي شد. به نوعي بايد به دنبال شريك زندگيم مي گشتم.

خب اول از همه بايد به اين سوال جواب مي دادم كه چه جوري بايد پسريو پيدا كنم كه اونم مثل من فكر كنه؟ اگه تا حالا پيدا نشده لابد يا كمه يا قسمت نيست يا من يه جوري نبودم كه جذبش كنم. پس اول از همه بايد از اين فكر كه اون بياد سراغ من در بيام بايد من سراغش برم. اما كجا؟ تو خيابون؟ چه جوری می تونم تو این زمونه ای که بارها دیدم پسرا واسه خوشگذرونیشون هر دروغی می گن و ادای عاشقا رو در می آرن و کلی به دخترا وعده و عید می دن و از آینده می گن، اما کارشونو که کردن مثل یه دسمال دخترا رو کنار می ذارن و سراغ یکی دیگه می رن، یه پسر پاک پیدا کنم. پسری که واقعا بتونه عاشقم بشه و به پایبندیهام احترام بذاره و خودشم اونجوری باشه.

واسه جذب پسرا مي دونستم و به اندازه موهاي سرم ديده بودم كه يه ذره آرايش و بيرون ريختن مو و لباس شيك چقدر مي تونه مردا رو به دنبالم بكشونه. اما واقعا بايد اين كارو بكنم كه عشقمو پيدا كنم؟ اون اگه حساسيتاي منو داشته باشه شايد اصلا باهام ارتباط نگيره؟ غير اونم بعيد مي دونم به دردم بخوره من پسريو نمي خوام كه جهت ميلشو باد تعيين كنه؟ هر جا هر دختري ديد چشاش بچرخه و ميلش بجنبه و هر كاري دلش مي خواد بكنه بدون اينكه ذره اي بهم وفادار باشه يا به سرنوشت دخترا فكر كنه. داستانهايي كه خوندم و شنيدم و ديدم تو اين زمينه خيلي زياده. اونقدر زياد كه مدتهاس منو به اين نتيجه رسونده كه آدما وقتي يه چيزي صلواتيه خيلي بيش از نيازشون بر مي دارن و مي برن. اما اگه براش زحمت بكشن و بهاشو بپردازن به اندازه نيازشون مي برن. اين عقيدمو به يكي دو تا از دوستام كه خيلي راحت با پسرا دوس مي شدن و چندتا دوس پسر داشتن گفته بودم. يادمه يه بار كه ندا از خيانت پسري كه اول باهاش دوس شده بود و بهش قول ازدواج داده بود گفت، بهش همين مساله رو گفتم. گفتم تقصير خودته. آخه چه جوري وجودتو در اختيارش گذاشتي؟ مي گفت فكر مي كرده همه حرفاش راسته. پنهانی همه کاراشونو کرده بودن به امید اینکه به زودی قرار ازدواج می ذارن. تا اون روز كه خيلي اتفاقي تو دانشكده ديده بود شوهرش(!) دست يه دخترو گرفته و داره باهاش راه مي ره و مي گه و می خنده. ندا می خواست اون پسرو بکشه اما بعد کلی گریه و اشک و آه، افسردگی گرفت و طفلی امیدشو به زندگی از دست داد. خودش مي گفت به اين نتيجه رسيده كه همه پسرا دروغ مي گن. مخصوصا وقتي همش مي گن تو زن روياهاي مني و تو آسمونا دنبالت بودم و بهت قول ازدواج مي دن اما پا پيش نمي ذارن و همش امروز و فردا مي كنن و تو همين بين، خواسته هاشونو يكي يكي مطرح مي كنن و انگار كه زنشون شده باشي ازت چيزايي مي خوان كه اصولا مال بعد از خواستگاريو و عقده... (ادامه دارد...)

من به جاش شرمم شد!

تو ماشینم تنها از یه خیابون شلوغ تو ترافیک داشتم می رفتم. یه دختر که حسابی به خودش رسیده بود یه جایی تک ایستاده بود. مث ویترینایی که خلوته و جنس توش کمه، دو رو برش هیچی نبود. تک و تنها. نور پردازی کم و پشت صحنه سیاه، رنگ و لعاب چهره متبسمش رو به چش می آورد.

دقت که کردم دیدم داره لبخند می زنه. ماشینا متوقف بودن، انگاری داشت از ماشینا سان می دید. لبخند و حالت چهرش پر از ناز بود و از چشاش عشوه می ریخت. به همه نگاه می کرد. ماشینای مدل بالاترو انتخاب می کرد و کم و زیاد با نگاش باهاشون حرف می زد. یه لحظه حس کردم که یه صیاده! داره ماهیا رو ورانداز می کنه. اونیو می خواد که خوشگل تر و چاق و چله تر و شاید پولدارتره!

رد شدم و دیگه بهش نگاه نکردم.

دلم گرفت! دلم آتیش گرفت! دلم سوخت! دلم ترکید!

اول گفتم طفلی! یعنی نمی دونه اگه هر کدوم از اینایی که می بینه انتخاب کنه چی سرش می آد!؟ به ذهنم رسید سوارش کنم. مطمئن بودم با من حرفا و رفتارای متفاوتی می شنوه و می بینه اما نه! با خودم گفتم اون مسته و من با یه مست خراب میونه ای ندارم! چنین دختری معصومیتش از دست رفته و سرشتش زیر و رو شده. خودمو سرزنش کردم که چرا باید واسه چنین آدمی دل بسوزونم!؟

باز گفتم نه انگاری کاسبه، کاسب؟! چرا تو انبوه افکار رویایی من کاسبا سهمی ندارن؟ اونا که دلشون به حال خودشون نمی سوزه، کی باید به حالشون دل بسوزونه؟ من واسه چن نفرشون دل بسوزونم؟ با چن تاشون حرف بزنم؟ عشقو واسه چن تاشون باز تعریف کنم؟ به چن تاشون بگم کین و چین و کجا بودن و کجا می رن و کجان؟

من به جاش شرمم شد!

وقتی با چشای دلربات نگاه خمارت بهم افتاد، فهمیدم اونی که مردم اسیرشن عشق نیست شهوته.

گنجشک کوچولو (5)

حال دخترک خوب بود.. خونریزی برطرف شده بود و فقط پایش شکسته بود.. مجبور بود چند روزی را در خانه استراحت کند.. ولی به شدت بی تاب و دلتنگ پسرک بود..

در این مدت که دست پسرک به او نمی رسید، پسرک چندان بیکار ننشسته بود.. به دنبال طعمۀ دیگری بود تا بتواند در این چند روز خودش را سرگرم کند.. تصمیم گرفته بود با یکی از دوستان طعمۀ قبلی اش طرح دوستی بریزد.. همان دوستش که زیبا و مهربان بود و تمام تلاشش را برای کمک کردن به او کرده بود.. پسرک نزد او آمد و نظیر همان نامه را که به دوستش داده بود، به او داد.. و همان جملات را تکرار کرد.. او سریعا" پسر را شناخت، چون دوستش را قبلا" با او دیده بود..

روز بعد از این ماجرا، برای عیادت دوستش به خانه شان رفت و آن نامه را با خود برد.. سر صحبت را با او باز کرد و گفت که می داند با چه کسی رابطه دارد و به او گفت که او پسر سالمی نیست.. اما دخترک سریعا" جبهه گرفت و مخالفت کرد.. او با دوستش پرخاش کرد و او را به حسادت متهم کرد..

دوستش نامه را نشانش داد و ماجرا را برایش تعریف کرد.. نامه را که با نامۀ خودش مطابقت داد، دید حتی یک کلمه هم با آن تفاوت ندارد.. تمام جملات عینا" تکرار شده بود.. باورش نمی شد که با احساساتش این چنین بازی شده.. به او گفته بود به کس دیگری جز او فکر نمی کند و کس دیگری را نمی خواهد و بدون او نمی تواند زندگی کند اما..

تمام وجودش شکست.. آن لحظات برایش بسیار دردناک بود.. با خودش فکر می کرد که دیگر نمی تواند به زندگی ادامه دهد.. با خودش فکر می کرد که زندگی بدون او دیگر برایش معنایی ندارد.. دوستش برایش ماجراهایی مشابه را تعریف کرد و برایش توضیح داد که اینطور پسرها فقط به دنبال مقاصد خود هستند و برای رسیدن به مقاصدشان حاضرند هر دروغی ببافند و هر کاری انجام دهند، برای آنها فرقی ندارد که با چه احساسی با آنها برخورد کنی، آنها فقط از دخترها یک جسم می خواهند، که اگر نتوانستند به دست بیاورند در جایی دیگر به دنبالش می گردند.. از نظر این پسرها شخصیت، اعتقادات، احساسات و وجود روحانی یک دختر هیچ اهمیتی ندارد، آنها دختر را فقط یک جسم زیبا می بینند..

خوشبختانه دخترک کم کم توانست حقیقت را بپذیرد و شجاعت قبول اشتباهاتش را به دست بیاورد..  کارهای عقب مانده زیادی داشت.. باید به درس هایش می رسید.. به بهترین دوستش که به او بسیار کمک کرده بود می رسید.. روحیۀ از دست رفته اش را به دست می آورد.. و در صدر همۀ اینها از خدایی تشکر می کرد که گنجشک کوچکش را تنها نگذاشته بود.. (پایان)

گنجشک کوچولو (4)

دخترک به خاطر صداقت، پاکی، سادگی و خلوص ذاتی اش قبول کرد که به خانۀ او برود.. پسر برای آمدن دختر به خانه شان شرایط را جوری فراهم کرده بود که مادر و پدرش چند ساعتی در خانه نباشند.. دختر به سمت خانۀ آن پسر به راه افتاد.. اما هنوز برای رفتن به آنجا مردد و ناراضی بود، ولی چاره ای جز رفتن نداشت.. شیطان وجود پسر بسیار قوی تر از این فرشتۀ معصوم بود..

در میان راه با اضطراب و دلهره به طور ناخودآگاه نام خدا را صدا می کرد و می گفت: "خدایا بهم کمک کن، من می ترسم.." نزدیک خانۀ آنها بود و پسر با لبخندی شیطانی از پشت پنجره این پری ظریف را تماشا می کرد و هزاران فکر شیطانی را در ذهنش مرور می کرد، که ناگهان یک پژو 206 که دو جوان سرنشین آن بودند و سرعت بالایی داشتند، به سمت دخترک آمدند و به او برخورد کردند و دخترک به روی زمین افتاد..

مردم به دورش جمع شدند.. جمعیتی را بالای سرش دید و به ناگاه به یاد داستانی که مدتی پیش تر همان دوست مهربانش در دفتر خاطراتش نوشته بود افتاد؛ 

"روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.. فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند، و خدا هر بار به فرشتگان می گفت: می آید؛ من تنها کسی هستم که حرفهایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه می دارد.. و سرانجام گنجشک بر روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، اما گنجشک با خدا هیچ نگفت.. و خدا لب به سخن گشود: با من بگو آنچه سنگینی سینۀ توست.. گنجشک گفت: در این دنیا فقط لانۀ کوچکی داشتم که آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسیم.. تو همان را هم از من گرفتی.. این چه طوفان بی موقعی بود؟ لانۀ محقر من کجای دنیا را گرفته بود؟ این چه بی رحمی بود که در حقم روا داشتی؟ و سنگینی بغض راه کلامش را بست.. سکوتی در عرش طنین انداز شد.. فرشتگان همه سر به زیر انداختند..  خدا گفت: ماری بر راه لانه ات بود.. تو خواب بودی.. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون سازد، آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.. گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.. خدا گفت: چه بلاها که به واسطۀ عشقم، محبتم و مهربانی ام از تو دور ساختم و تو نادانسته به دشمنی ام برخواستی.. اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.. ناگهان چیزی در درونش فرو ریخت.. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.."  

و کم کم از حال رفت..

چند نفر از مردم به سرعت او را به بیمارستان رساندند.. خونریزی داشت.. سریعا" به اتاق عمل منتقلش کردند و به خانواده اش خبر دادند.. پسرک در این میان برای نجات جان دختر هیچ تلاشی نکرد.. و خودش را پنهان کرده بود.. گویی برایش چندان مهم نبود که چه اتفاقی افتاده.. البته ناراحت بود که تمام برنامه هایش به ریخته بود.. دکتر از اتاق عمل بیرون آمد و به سمت خانوادۀ دخترک آمد..

گنجشک کوچولو (3)

و تا چشمانش به پسرک افتاد، و آن لبخند شیرین را بر روی لبانش دید، به یکباره وجودش فرو ریخت و آن جملات عاشقانه در ذهنش مرور شد.. ناخوداگاه لبخندی روی لبش نقش بست.. و پسر لبخند مغرورانه و موذیانه ای زد و خیالش از بابت به چنگ آوردن زیباترین دختر  محله شان راحت شد..

از آن به بعد نامه های عاشقانه و تلفن های مکرر شروع شد.. دلبریهای بیش از حد پسر آرام و قرار دخترک را ربوده بود.. دخترک خیلی آرام و ساکت شده بود.. ساعتها می نشست و به گوشه ای خیره می شد و هزاران رؤیای شیرین را با کسی که پیش خودش او را بزرگ ترین عاشق دنیا می دانست در ذهنش می پروراند.. به سرعت افت تحصیل پیدا کرده بود.. دختری که غیر از درس و مدرسه به چیز دیگری فکر نمی کرد و همیشه بهترین شاگرد کلاس بود، حالا حتی برای امتحاناتش هم درس نمی خواند.. و این مسأله برایش هم از لحاظ خانوادگی و هم از جانب مسئولین مدرسه مشکل ساز شده بود.. و متأسفانه در مورد این موضوع با هیچ کس حرف نمی زد.. در تمام صفحات کتابهایش عکس قلب کشیده بود و کلمه های عشق و دوستت دارم را حک کرده بود.. یکی از دوستان نزدیکش که دختری فوق العاده مهربان با چهره ای دلنشین و صمیمی بود، کتابها و حال و روزش را که می دید، یقین پیدا کرده بود که او مشکلی در زمینۀ احساسی دارد، به همین دلیل سعی کرد به او نزدیک شود و با او حرف بزند تا مگر بتواند به او کمک کند.. اما دختر نمی خواست با کسی حرف بزند و از او به شدت فاصله می گرفت.. دخترک در این عذاب می سوخت و پسرک، هم چنان به دلبریهایش ادامه می داد و چیزی از وجود دختر باقی نگذاشته بود.. پسرک از او می خواست تا با هم قرار بگذارند و برای تفریح به پارک و سینما بروند.. اول خیلی نگران بود و نمی خواست درخواست پسر را قبول کند، اما فقط کمی اخم و بی محلی او کافی بود تا این وجود پاک و بی آلایش و سراسر صداقت را تسلیم خواسته های خودش بکند.. دیدارها هر روز بیشتر و وابستگی دخترک معصوم هر روز زیادتر می شد.. در عرض 4ماه به قدری سرعت تخریب روانی این دختر بینوا را زیاد کرده بود که در امتحانات پایان ترمش در 3 درس مردود شده بود..

روزی پسرک پیشنهادی به او داد.. به بهانۀ اینکه در محیط خارج از خانه مردم به آنها بد نگاه می کنند و به ارتباط آنها شک می کنند، از دخترک خواست تا دیدارهای بعدی در خانه شان صورت گیرد.. و او را ترسانده بود از اینکه امکان دارد آنها را با هم بگیرند و این مسأله برای هر دوی آنها دردسر ساز شود.. دخترک از این پیشنهاد جا خورده بود.. ولی از طرفی چنان غرق در دریای محبت پسر شده بود که او را مقدس ترین آدم روی زمین می دانست و هیچ چیز جز پاکی و صداقت او  به ذهنش خطور نمی کرد، و از طرفی ترس از به دام پلیس افتادن به شدت آزارش می داد.. بعد از گذشت چند روز پسرک به او گفت که دوست دارد او را ببیند و دوست دارد که این قرار در خانه شان باشد.. دخترک اول کمی تلاش کرد تا او را قانع کند که نمی تواند بیاید اما پسر قبول نکرد و با پرخاش به او گفت: "تو اصلا" منو دوست نداری، حاضر نیستی به خاطر من این کار به این کوچیکی رو انجام بدی.."  و چند روزی با او قطع ارتباط کرد.. دختر که بیش از حد به او وابسته شده بود، نتوانست در قبال این رفتار بچه گانه "قهر کردن" تاب بیاورد.. بعد از مدتی فکر کردن و کلنجار رفتن با خودش تصمیم گرفت..

گنجشک کوچولو (2)

"سلام خانوم.. اسم من پوریاست.. مدتیه شما رو می بینم که موقع برگشت از مدرسه، از این خیابون رد می شی.. خیلی وقته که تو نختونم.. من خیلی از شما خوشم میاد.. شما دختر فوق العاده زیبایی هستین.. زیبایی شما به فرشته ها میمونه.. مثل پری دریایی ظریف و لطیفی.. من تا به حال دختری به این زیبایی ندیدم.. وقتی شما رو می بینم، نمی تونم چشم ازت بردارم.. روزها بهت فکر می کنم و شبها مرتب خوابت رو می بینم.. من عاشقتم.. بدون شما نمی تونم زندگی کنم و انگار نفس کشیدن برام سخت ترین کار دنیاست.. دوست دارم اگه اجازه بدی با هم دیگه دوست باشیم.. و اگر هم مخالفت کنی و قلب من رو بشکنی، مطمئن باش من خودم رو می کشم.. چون نمی تونم بدون شما زندگی کنم و بهت فکر نکنم.. خواهش میکنم که درخواست دوستی من رو رد نکن.. من منتظر جوابت هستم عزیزم.. فقط بدون که زندگی من به دستای مهربون توئه.."

دخترک از خواندن نامه بهت زده شده بود.. از کلمۀ خودکشی که در نامه آمده بود به شدت ترسیده بود و این واژه اجازۀ فکر کردن به مسائل دیگر را از او سلب کرده بود.. نامه را چندین بار خواند.. کاملا" پریشان و مضطرب بود.. قدرت فکر کردن را از دست داده بود.. مرتب صحنۀ اولین دیدار و چشمان خوش رنگ پسرک جلوی دیدگانش رژه می رفت.. تا پایان شب کلمات تحریک آمیز پسرک در ذهنش مرور می شد؛ "عزیزم، من عاشقتم، بدون تو نمی تونم زندگی کنم.." نه می توانست به او جواب دهد و نه قدرت نه گفتن به او را داشت.. چون فکر می کرد همۀ آدمها مثل خودش پاک و راستگو هستند.. همان طور که خودش همیشه به صداقت بها میداد، فکر می کرد که اگر به آن پسر جواب ندهد، او حتما" خودش را خواهد کشت.. چند بار می خواست به مادرش بگوید که امروز چه اتفاقی برایش افتاده  و نامه را به مادرش نشان دهد.. اما هم می ترسید که مادرش در مورد او فکر بدی بکند و هم خجالت می کشید.. می خواست بخوابد اما فکر و خیال آزارش می داد.. آن قدر گریست تا خوابش برد..

صبح به سمت مدرسه حرکت کرد.. نزدیک آن خیابان که شد، پسرک را دید که به سرعت به سمتش می آمد.. نفسش به شماره افتاد.. قلبش شروع به تپش کرد.. پاهایش می لرزید.. بدنش سست شده بود.. پسرک آمد و جلویش ایستاد.. به چشمان دخترک خیره شد و با چهره ای متبسم و مهربان به او گفت: "سلام خوشگل خانوم.. نامۀ منو خوندی؟.. جوابت به عشق پاکم چیه؟" دخترک دست و پایش را گم کرده بود، اما خودش را سریع جمع و جور کرد و به پسرک نگاهی انداخت و ...

گنجشک کوچولو (1)

14 ساله بود.. تازه وارد دبیرستان شده بود.. از دنیای زیبای خودش وارد دنیایی شده بود که از همه طرف نهیبش می زدند که دنیای بی رحمی است.. فوق العاده زیبا و پاک و معصوم.. با خلوص ذاتی یک دختر.. با ظرافتی فرشته گون.. با لطافتی روحانی.. مثل یک پری زیبا و بی همتا.. مسیر مدرسه اش عوض شده بود.. هر روز برای رفتن به مدرسه از جلوی خیابانی می گذشت که دبیرستان پسرانه ای در آن قرار داشت.. و زیبایی یگانه اش چشمان پسرها را به خود خیره می کرد.. همیشه در برابر نگاه های خیرۀ آنها متعجب می ماند و با خودش می گفت "اینا برای چی به زل می زنن؟"  و موقع بازگشت از مدرسه چند پسر به دنبالش می افتادند و انواع و اقسام متلک ها را نصیبش می کردند.. و او نمی دانست در مقابل این رفتارها چه باید بکند.. به یاد حرف مادر بزرگش می افتاد که: "دختر باید سنگین باشه.." و در پی همین نصیحت مادر بزرگ همیشه ساکت و سر به زیر به خانه بر می گشت، اما زیباییش به قدری فریبنده بود که چشم پسرها را بر روی متانت و وقارش می بست..

مدتی از روزهای ابتدایی دبیرستان می گذشت و او دوستانی پیدا کرده بود که هم مسیرش بودند و موقع بازگشت به خانه با آنها همراه می شد.. از اولین متلکی که شروع می شد تا آخرین آنها توسط این دوستان جدیدش جواب داده می شد.. و در طول مسیر آنها را به خنده و سرگرمی وا می داشت.. و آدمهایی که از کنارشان می گذشتند سری تکان می دادند و به حال آنها افسوس می خوردند و او که از رفتار دوستانش خجالت می کشید سرش را به زیر می انداخت.. چند روزی از این ماجرا گذشت و او از دوستانش کمی فاصله گرفت.. یک روز هنگام بازگشت از مدرسه پسری با چشمان عسلی رنگ، پوست سفید و موهای خرمایی رنگ که ظاهرش کاملا" جذاب و زیبا بود نزدیکش آمد و نامه ای از لای کتابش بیرون آورد و به سمتش گرفت و گفت: "می شه خواهش کنم این نامه رو بخونین؟"

دخترک مانده بود باید چه کند.. اولین تجربه اش بود.. نمی دانست باید بگیرد یا نه.. اول می خواست اهمیتی ندهد اما با خودش گفت شاید اینکار او نوعی توهین و بی احترامی تلقی شود.. و در یک لحظه سریعا" تصمیم گرفت و نامه را از او گرفت و به سرعت رفت.. ضربان قلبش به شدت بالا رفته بود، تپش قلبش کل وجودش را به لرزه در آورده بود.. بدنش خیس عرق شده بود، صدایی را از پشت سر شنید که میگفت: "فردا منتظر جوابش هستم.." با عجله خودش را به خانه رساند.. رفت داخل اتاقش و در را بست.. هنوز حالش سر جا نیامده بود.. به نامه ای که در دستش مچاله شده بود نگاهی انداخت.. و چهرۀ پسرک دوباره در ذهنش مرور شد.. چشمانش، موهایش، لبهایش.. چند ثانیه ای به نامه خیره شد تا بالاخره تصمیم گرفت نامه را باز کند.. و شروع به خواندن نامه کرد.. "به نام خدای عاشقان...

می خوام دوسم داشته باشن (4)

 

من تو راه قله یه کوهم
می خوام برم اون بالا بالاها
تا به آسمون نزدیکتر بشم و خدا رو بیشتر حس کنم
تنهام
تپش قلبم و نفسهام با آهنگ قدمهام یکی شدن
پروانه ها جلوی پاهام بلند می شن
دورم می گردن!
سنگها زیر پام به هم می خورن
صدای شکستن خارها و علفهای خشکیده رو می شنوم 

نگام هر طرف که می ره طلایی و زرده.
اینجا گلهای زیادی رو بوته ها بی رنگ و رو، خشک شدن و موندن.
همه نگاهشون به خورشیدیه که گرم و پیوسته بهشون می تابه و همه جا رو روشن کرده.
دونه های عرق همه بدنمو پوشوندن.
باد داره می آد.
من گرمو دارن سرد می کنن.
باد همه صورتمو نوازش می کنه.
رسیدم!
پروانه هم رسید.

اینجا چقدر قله زیاده!
هر کدوم از اون یکی بلندتر
درختا و آبادی از این بالا پیدان.
آدما و خونه ها چه کوچیکن!
دارم می رم به سمت یه قله بلندتر.
کوهها چه استوار و محکمن.
به ذهنم رسیده بالاش که رسیدم، خدا رو صدا کنم.
ازش بخوام با من به شهر بیاد یعنی می شه؟

بالا آبیه و پایین زرد.
همون گوشه آسمون که خورشید هست، چن تیکه ابر بزرگ و کوچیکم هست.
سایه اون ابر بزرگه رو کوه اونوریه.
نزدیک قلش یه درخت تنها و تکه.
صدای بادی که به علفهای خشکیده می خوره، پر غمه!
اینجا علفها از اون پایین بلندترن.
انگار باد شونه زلفاشونه.
به همون طرف که باد می ره، کج می شن.
می لرزن!
نه انگار دارن می رقصن!
چه شو با عظمت و چه کنسرت بزرگی.
آهنگشون اصلا تغییر نمی کنه.
فقط کمو زیاد می شه.
درست که گوش می دم همه صدات می زنن:
خدا.خداا..خدااا...خداااا.....خدااااا.....خداااااا...... .
منم باهاشون همصدا می شم و زمزمه می کنم... .

به قله رسیدم.
تو زودتر از من اینجایی!
اشکام داره رو گونه هام می غلطه.
رو به آسمون دراز کشیدم.
چشامو به آسمون دوختم.
هر چی نگاه می کنم آخرشو نمی بینم.
با دستام اشکای چشامو خشک می کنم.
بستمشون...
احساس سبکی می کنم
انگار بی وزنم
انگار یه چیزایی که تا حالا ندیدم می بینم
درونم روشنه
نفسامو عمیق می کشم
دوس دارم همه هوا رو استنشاق کنم
انگار سینم به اندازه آسمون بزرگ شده!
یادم اومد بنا داشتم اینجا صدات بزنم.
تو دور نیستی که بخوام صدات بزنم.

باد داره موهامو شونه می کنه.
یه بلبل هم اونطرفتر داره می خونه
دستامو رو سنگا پهن کردم
احساس می کنم همه آسمونو بغل کردم
دوس دارم همینجا بخوابم
دوس دارم به تو بپیوندم
باد داره نازم می کنه
صورتمو رو سنگا می ذارم
انگار منو می شناسن
انگار دارن با من حرف می زنن.
تو صداهایی که می شنوم یه تم آشنا هست
تمی که تو رو صدا می زنه شبیه صدای منه
تو آسمون یه چهره آشنا هست
شبیه چهره خودمه!
بوتو می شنوم!
خدایا اینهمه احساس قشنگ!
همشون یه دست!

یادم می آد گفته بودم زود برمی گردم!
منتظرمن!
یاد مامان و بابا می افتم
دلم براشون تنگ شده
می دونم دارن سراغمو می گیرن
باید برگردم!
خدا رو با خودم می برم.
ازش می خوام باهام بیاد
دارم از قله بر می گردم
دوباره منم و باد و علفها و موسیقی و تپش قلب و نفسها و قدمها و سنگها...

به یه جاده رسیدم...
تشنم شده.
فک کنم این راهو برم زودتر به آبادی می رسم
صاف تر و راست تره.
به ذهنم یه سوال می آد
کی این جاده رو ساخته؟!
انگاری تا قله رفته
چه زحمتی کشیدن!
انگار قله های زیادیو به هم وصل می کنه
با خودم می گم حتما آدمایی مث من ساختنش
با خودم می گم حتما کسی ازش رد می شه
می گم کاش کسی بیاد
باز می گم کاش این راهو می شناختم از اول با ماشینم می اومدم

خیلی خسته شدم.
خیلی تشنمه.
گرسنمم هست.
همه اینا یادم می ره
سرمو بالا می گیرم
بی اختیار می خونم:
خدای من، خدای من...
خدای من، خدای من...
بوی خدا رو حس می کنم!
چه پر انرژی و با نشاطم.
مست مستم!
با همون آهنگ زمزمه می کنم:
لا اله الا الله... لا اله الا الله...

قلبم ذکرو از زبونم زود می دزده
خورشید روبرومه!
نه! تو صورتمه!
دستام دوس دارن باز شن
انگار دستای خدا هم بازه
نمی خوام منتظر بذارمش
دوس دارم بدوم
من رفتم...

صداهای متفاوتی می شنوم!!!
می گن به هوش اومد...
به هوش اومد...
 

می خوام دوسم داشته باشن (3)

یه ریز پچ پچ می کردن و می خندیدن. بهم که رسیدن وایسادن. یه جوری نیگام می کردن. هر کدومشون یه چیزی می گفت. یکی شون گفت چرا تنها تو این بارون اینجا نشستی؟ یکیشون می گفت رنگا رو پاشیدی رو خودت نشستی بارون رنگت کنه؟ یکی دیگشون می گفت قیافتو کی نقاشی کرده؟ یکی می گفت عیبی نداره همینجوریم قشنگی، پسندیدیم، وای قیافشو! شده عین هو دلقکا. خانوم آینه بدم خدمتون؟ پارکم دسشویی داره برو خودتو ببین حیفه نخندی....

من از بس تو خودم بودم متوجه آرایشم که پاک بارون خرابش کرده بود نشده بودم. حتی لباسامم رنگی شده بود. مثل بی هوشا که وقتی به هوش می آن همه چی براشون عجیب و غریبه و نمی دونن چی شده و کجان، به خودم اومدم. دیدم رو نیمکت نشستم و یادم اومد اینجا پارکه. اونا هنوز داشتن مسخرم می کردن و می خندیدن. بدون اینکه باهاشون حرف بزنم بلند شدم برم. خیلی بهم برخورد. دلم شکسته بود. بی اختیار شروع کردم به دویدن. گریم گرفته بود. همینجوری که می دویدم اشکامم می ریخت. چند بار زمین خوردم. بار آخری افتادم رو چمنا. خیلی خسته شده بودم. چن لحظه نشستم، یه صدایی به گوشم می رسید. موبایلم بود. داشت زنگ می خورد. اصلا نیگاش نکردم. دوباره بلند شدم و دویدم. خودمو به دسشویی رسوندم. شلوارم و مانتوم تماما گلی شده بود و قرمزی کفشام دیگه دیده نمی شد. نگام که به آینه افتاد، دیدم همه چیز صورتم به هم ریخته. رژ لبام ریخته بود، سیاهی ریمل، رو گونه هامو پوشونده بود و سرخابشون به بناگوشم رسیده بود. پیشونیمم بریده بریده شده بود و قطرات آب قلمبه قلمبه رو صورتم چسبیده بود. یه لحظه خودم از خودم ترسیدم.

صورتمو حسابی شستم و سعی کردم با آب گلای لباسمو تمیز کنم. زدم بیرون. اینقدر دلم سنگین شده بود که یه ریز گریه می کردم. یاد رویای قشنگم افتادم و تو دلم به اون پسرا که به هم زده بودنش بد می گفتم. تو عمرم ضد حالی به این بدی نخورده بودم. حس بدی داشتم. انگار از خودم بدم می اومد. یاد اونهمه زحمتی که  واسه آرایشم کشیدم افتادم. با چه ذوق و شوقی آرایش کرده بودم. همش با یه بارون رفت. اونهمه زیبایی به زشتی تبدیل شده بود. عوض اینکه پسرا قربون صدقم برن دستم انداختن و حتی واسه اولین بار خودم از خودم ترسیده بودم. شاید همه اینا به خاطر این بود که یادم رفته بود با خودم چترمو ببرم . یا شاید اگه تو اون حس و حالی که داشتم نمی رفتم و اینهمه سوال و جواب نمی کردم، اینجوری نمی شد.

احساس بی هویتی می کردم. اینکه با یه اتفاق ساده و یه فراموشی کوچیک صورت زیبام زشت شده بود و حتی ترسناک شده بودم، اینکه کسایی که تا دیروز بهم احترام می ذاشتن و تیکه می گفتن و التماس می کردن حالا مسخرم کنن، اینکه اینهمه گریه کنم و حس هام قاطی بشن، همه باعث شده بود به این فکر بیفتم که چرا اینجوری شد؟ یعنی من تا وقتی محترمم که خوشگل باشم؟ یعنی من تا وقتی خوشگل می مونم که اتفاقی نیفته؟ یعنی ... داشتم همینجوی با خودم حرف می زدم که صدای یه بوق ممتد نزدیک و بلند توجهمو به خودش جلب کرد دیدم وسط خیابونم. برگشتم ببینم از کجاس! تا رومو برگردوندم ... (ادامه دارد...)

مي خوام دوسم داشته باشن (2)

پاییز بود و امروز پاییزی من با روزای دگم خیلی فرق می کرد. اصلا حواسم به اینکه کجا می رم و بیرونم چی می گذره نبود. به خودم که اومدم دیدم صدای خش خش برگا به گوشم می رسه. از مسیری می رفتم که خیلی وقتا ازش رد می شدم اما انگار روزای دیگه کر بودم و نمی شنیدم. رنگشونم مث اینکه تا حالا ندیده باشم برام تازه بود. باد ملایمی می وزید و برگا رو جابجا می کردم. صدای رو هم افتادن برگا و خش خششون از موزیک پاپم که من خیلی دوس داشتم، برام جذابتر شده بود.

بارون نم نم شروع به باریدن کرد و منم که چترمو یادم رفته بود با خودم بیارم داشتم خیس می شدم. اون همه آرایش کرده بودم و این هوا داشت صورتمو به هم می ریخت اما این دفعه دیگه برام مهم نبود. از شدت دلتنگی بغضم گرفته بود. عادی نبودم. دوست داشتم خیس بشم. یهویی به خودم اومدم دیدم یه چیز گرمی میون اونهمه بارون رو گونه هام غلطید. داشتم گریه می کردم! چه صحنه ای بود! هم من، هم آسمون، هر دومون داشتیم گریه می کردیم!

حس می کردم خدا بهم خیلی نزدیکه. مث این بود که یه گمشده رو بعد مدتها پیدا کنی. گمشده ای که می شناسیش. حسم بهم می گفت باید حرف بزنم، گوش خدا خیلی نزدیکه. اما مگه حرفم می اومد! دوس داشتم فقط گریه کنم. تا حالا هیچوقت این احساسو تجربه نکرده بودم. دیدم به یه پارک رسیدم. روی نیمکتی که زیر یه چنار بلند بود نشستم و سعی کردم هیچی از احساسمو از دست ندم. دوس داشتم ضبطش کنم. مث یه تشنه که جیگرش تفدیده بی آبیه به آب رسیده بودم و آروم شده بودم.

مدتی گذشت و من از مستی اینهمه رویای قشنگ یه مقدار در اومدم. یاد حرفهای تازه ای که به ذهنم رسیده بود افتادم. چرا به دوست داشته شدن نیازمندم؟ خودم از خودم می پرسیدم و جواب خودمو می دادم... خب به همون دلیل که تشنه شدنم دست خودم نیست اینم دست من نیست. اصلا اسمش روشه: نیاز. من اگه بتونم و دست خودم باشه اصلا تشنه نمی شم تا اینهمه واسه رسیدن به آب به زحمت نیفتم. چرا منو اینجوری آفریده خدا؟ اصلا من چرا اینجام؟ واقعا چرا اینجام؟ انگار یه چیزایی هست که من نمی فهمم.

سوالایی که تا حالا بهشون فکر نکرده بودم یکی یکی به ذهنم می رسید. یاد بچگیام افتادم. یادمه اونوقتا که از مامان می پرسیدم مامان دنیا یعنی کجا؟ مردن یعنی چی؟ خدا کجاس؟ تو و بابا منو از کجا آوردین؟ من قبلا کجا بودم؟ نبودم یعنی چی؟ آخر آسمون چیه؟ ستاره ها چرا اینقدر کوچیکن و کلی سوال دیگه که پشت سر هم بدون اینکه دنبال جوابشون باشم به یادم می اومد. احساس غربت می کردم. انگار همشون دوباره واسم مهم شده بودن. نمی دونم چرا هنوز جواب خیلیاشونو نمی دونم. نمی دونم چرا اینهمه وقت گذشته و من یادم رفته چقدر یه زمانی ذهنم مشغول اینا بود.

داشتم به پرسش و پاسخم ادامه می دادم که دیدم چن تا پسر دارن بهم می خندن! به خودم اومدم، داشتن به سمت من می اومدن... (ادامه دارد...)

می خوام دوسم داشته باشن (1)

جلوی میز آرایشم که می ایستم نگام به چشام که می افته، ابروهامو که می بینم دستمو به لبام و گونه هام که می کشم و موهامو پریشون می کنم، به خودم می گم زود باش دختر کلی کار داری. باید به همه اعضای صورتم برسم. نباید چیزی از قلم بمونه. هم تک تکشون، هم همشون با هم باید جوری باشه که منو از همه قشنگ تر جلوه بده.

از چشام شروع می کنم. آخه چشام خیلی جذابن. خودمم دوسشون دارم. اما... اما از بینیم زیاد خوشم نمی آد! اَه... همین روزاس که از دستت راحت بشم. منم مث دوستم مریم می خوام عمل کنم. دیدی چه دماغش قشنگ و مرتب شده؟ اگه به این خاطرم نباشه الان دماغ اینجوری مده. اگه دماغمو عمل کنم بیشتر جلب توجه می کنم. مخصوصا تا یه مدت چسباشو می خوام نکنم. چه کلاسی داره، نه؟ اِ... زود باش دیر شد. 

لباس چی بپوشم؟ لباسامم باید از همه قشنگ تر باشن. امروز می خوام اون شلوار جین قشنگمو با اون مانتو سفید نازکمو بپوشم. این از خط چشم و اینم سایه... و اینم ریمل و ... نه این سایه خوب نیست با رنگ شلوارم باید ست شه. اصلا بذار اون کفش قرمزامم بپوشم و رنگ سایه چشامو باهاشون ست کنم. گونه ها و پیشونیم باید همرنگ مانتوم سفید سفید بشن. اون پنکیک رو که تازه خریدم نمی دونم کجا گذاشتم؟ مامان! مامان! تو اون پنکیکمو که دیروز خریدم ندیدی؟ آها یادم اومد تو کیفمه از دیروز هنوز درش نیاوردم. آخه دیشب از خستگی نفهمیدم کی خوابم برده بود. چه خوش گذشت دیشب. می گم بد نیست لا اقل هفته ای یه بار برم توچال... ای بابا الان چه وقت این حرفاست دیرم شد بجنب. ....

وای چه خوشگل شدم! خودمم نمی تونم نگاهمو از خودم بردارم. بیرون که برم چه همه آدم منو می بینن و ازم خوششون می آد. خب امروز کجا برم؟ آخ نزدیک بود موبایلم جا بمونه! مامان من رفتم خدا حافظ.

خب داشتم به چی فکر می کردم؟ آها به اینکه چقدر از من خوششون می آد. یعنی تیپ من باعث می شه خیلیا بهم نگاه کنن و لذت ببرن از من که الان دیگه شدم خوشگلترین دختر دنیا. یعنی من دوس دارم اونا لذت ببرن؟ چرا تا حالا به اینش فکر نکرده بودم؟! خب لذت ببرن که چی؟ که خوش باشن؟ به من چی می رسه؟ سهم من از کیف اونا چی می شه؟ خب منم لذت می برم دیگه. از چی؟ خب معلومه از اینکه اونا لذت ببرن. ولی... نه چه ربطی داره لذت اونا به لذت من. پس من از چی لذت می برم؟ از اینکه بهم نگاه می کنن. از اینکه بهم توجه می کنن، تو دلاشون تحسینم می کنن. بهم تیکه می گن. جلوی پام ترمز می زنن. بهم کلی تخفیف می دن و گاهی وقتام...، اینا لذیذه دیگه، نیست؟ ((می خوام دوسم داشته باشن)). خب من که نمی تونم با همه اونا رابطه داشته باشم. مگه می شه با هزار نفر دوس شد؟ عیبی نداره، تا جایی که بتونم دوس می شم. همین که دوسم داشته باشن کافیه.

اما چرا من اینو می خوام؟ چرا می خوام دوسم داشته باشن؟ چرا به دوست داشته شدن نیاز دارم؟ جالب شد دختر، داری یه فیلسوف می شی انگاری. به کجا رسیده بودم؟ بحث درباره ((نیاز)) بود. اصلا چرا من نیاز دارم؟ اینکه دست من نیست. اینجوری منو آفریدن. چرا اینجوری آفریدنم؟ (ادامه دارد...)

منظورت چی بود؟

تو فکر خودم بودم داشتم می رفتم. دیدم تو اتوبان یه جایی که تاکسی نمی ره منتظر ایستاده بود. وایسادم. به نظر می اومد عجله داره. سوارش کردم. سلام کرد. منم جوابشو دادم. تو فکر این بودم که من چرا نا خودآگاه ترمز زدم؟! ذهنیات قبل از دیدنش رو مرور کردم. یادم اومد با خودم گفته بودم بد جاییه نکنه یه وقت یه آدم ناجور سوارش کنه. منتها اصلا به این فکر نکرده بودم که بار اولمه. همه مسیرو که یه ربعی طول کشید با سکوت گذروندیم تا به مقصدش رسید. گفت: لطف کنید همینجا پیاده می شم. خیلی متعجب به نظر می اومد. ترمز زدم پیاده شه. پول داد. گفتم مسافر کش نیستم. چشم بهش افتاد. خشکش زده بود. انگاری نمی تونست پیاده شه. با تانی پیاده شد. گفت آخه... نتونست ادامه بده. گفتم پس یه خواهشی ازتون دارم. رنگش سفید شده بود. گفت بفرمایید. گفتم: ((مواظب خودتون باشین. سوار هر ماشینی نشین.)) خداحافظی کردم. همونجا مونده بود. تو آینه می دیدمش. تا جایی که ازش دور شدم سرجاش بود! یاد یه اصلی که خیلی وقته بهش معتقدم افتادم. ((هیچی تو عالم تصادفی نیست.)) گفتم منظورت چی بود؟ چی می خواستی بهم بگی؟ چی می خواستی بهش بگی؟

ریحانه عشق

عالم بر مدار عشق می چرخه و اجزای اون واله و شیدای محبوبین که عشق و عاشق و معشوق، آفریدشن. بی عشق نظام آفرینش از هم می پاشه. اگه نبود این خواست معبود که دوست داشت با ناز جلوگری و عشوه پراکنی کنه اینهمه عاشق خلق نمی شد.

معاشقه یه طرفه بی معنیه. بی معشوق هیچ عاشقی لذتی از عشق نمی بره و اصلا چنین عشقی به خیال نزدیکتره تا حقیقت. اومدیم که با عشق آشنا بشیم و با معرفت به معشوق برسیم.

آرامشی که عشق به آدم می ده قلب رو لطیف تر می کنه و نیاز به معشوق رو بیشتر. در این لطافته که شناخت آدم عمق پیدا می کنه و از خاک تا افلاک وجودش رو بالا می بره. اونی که این ظرافت رو درک می کنه و مزه این شیرینی رو می چشه جانه نه جسم.

واسه بیرون اومدن از نیستی و پیوستن به شکوه عشقی که به اراده خدا در نهان و پیدای جهان هست، اشرف مخلوقات مفتخر به مقام جانشینی خدا شده و نقش زن این وسط مهمتر از مرده. این زنه که می تونه از راز خلقت پرده برداری کنه و غبار دنیا رو از چشم دل پاک کنه تا در سایه صفات جمالی زن بشه درس عشق آموخت و برای عاشق شدن مهیا شد.

آدما بر خلاف سنگها و گیاهان و حیوانات مختارن این راهو برن یا نه. اونی که قشنگیهای روحی زن رو نبینه بهره ای از وجود جسمیشم نمی بره. عمق لذات جنسی نهایتا حیوانیت و وابستگی حیوانی آدم رو زیاد می کنه و حیوان به مقام فرشتگی راهی نداره.

اگه نگاه جنسی از عشق بازی مصطلح امروزی دختر پسرا گرفته بشه چیزی از اون همه شیطنت و هیجان و لذت و جذابیت و دلمشغولی و نظافت و زیبایی نمی مونه. این جان آدماست این وسط که له می شه.

زن زیباترین مخلوق خداست که طراحی جسمی و روحی وجودش خارق العاده است. من مبهوت این اعجاز به غایت جذاب خدام. می خوام بهتر دخترا رو بشناسم و وجودشونو بکاوم. می خوام با نگاه حیوانی و جنسی و جسمی به دخترا به اندازه وسعم مقابله کنم. می خوام مقام بی نظیر معشوقگی محفوظ بمونه. می خوام آدما بفهمن از عشق تا عشق چقدر می تونه فاصله باشه. می خوام به دخترا بگم چقدر حیفن. می خوام ازشون بخوام قدر خودشونو بدونن و این چند روز دنیا رو غنیمت بشمرن. می خوام بگم چقدر نگاه مردا با نگاه اونا می تونه متفاوت باشه. می خوام بگم چه آفاتی تهدیدشون می کنه. می خوام از خدا بخوام نه تو قضاوت نه تو نگاه نه تو رفتار نه تو محبت به هیچ کدومشون ظلم نشه. می خوام از هر کی با من هم عقیدس بخوام واسه پژمردگی و خشک شدگی عشق و عاشق و معشوق دست به کار بشه. می خوام از همفکرام بخوام نذارن دختر به یه کالا تبدیل بشه. می خوام نذارم معصومیتش رو با بی رحمی تمام ازش بگیرن. می خوام واسه دختر امروزی گریه کنم و از خدا بخوام قطرات اشکم بارونی بشه و رو سر پسرای امروزی بریزه و نگاهشونو خیس مقامی بکنه که خدا به دخترا داده.

تا تو نخواهی من کجا خواهم توانست حرفها را به کلمات و کلمات را به جملات و جملات رو به متنهایی تبدیل کنم که تو دوست داری و از من انتظار داری. کمکم کن نگاهم پر از حضورت باشد و حضورم پر از نگاه زیبایت. ای جان. ای جان جان. ای در من پیدا. ای در من پنهان.