گنجشک کوچولو (4)

دخترک به خاطر صداقت، پاکی، سادگی و خلوص ذاتی اش قبول کرد که به خانۀ او برود.. پسر برای آمدن دختر به خانه شان شرایط را جوری فراهم کرده بود که مادر و پدرش چند ساعتی در خانه نباشند.. دختر به سمت خانۀ آن پسر به راه افتاد.. اما هنوز برای رفتن به آنجا مردد و ناراضی بود، ولی چاره ای جز رفتن نداشت.. شیطان وجود پسر بسیار قوی تر از این فرشتۀ معصوم بود..

در میان راه با اضطراب و دلهره به طور ناخودآگاه نام خدا را صدا می کرد و می گفت: "خدایا بهم کمک کن، من می ترسم.." نزدیک خانۀ آنها بود و پسر با لبخندی شیطانی از پشت پنجره این پری ظریف را تماشا می کرد و هزاران فکر شیطانی را در ذهنش مرور می کرد، که ناگهان یک پژو 206 که دو جوان سرنشین آن بودند و سرعت بالایی داشتند، به سمت دخترک آمدند و به او برخورد کردند و دخترک به روی زمین افتاد..

مردم به دورش جمع شدند.. جمعیتی را بالای سرش دید و به ناگاه به یاد داستانی که مدتی پیش تر همان دوست مهربانش در دفتر خاطراتش نوشته بود افتاد؛ 

"روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.. فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند، و خدا هر بار به فرشتگان می گفت: می آید؛ من تنها کسی هستم که حرفهایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه می دارد.. و سرانجام گنجشک بر روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، اما گنجشک با خدا هیچ نگفت.. و خدا لب به سخن گشود: با من بگو آنچه سنگینی سینۀ توست.. گنجشک گفت: در این دنیا فقط لانۀ کوچکی داشتم که آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسیم.. تو همان را هم از من گرفتی.. این چه طوفان بی موقعی بود؟ لانۀ محقر من کجای دنیا را گرفته بود؟ این چه بی رحمی بود که در حقم روا داشتی؟ و سنگینی بغض راه کلامش را بست.. سکوتی در عرش طنین انداز شد.. فرشتگان همه سر به زیر انداختند..  خدا گفت: ماری بر راه لانه ات بود.. تو خواب بودی.. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون سازد، آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.. گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.. خدا گفت: چه بلاها که به واسطۀ عشقم، محبتم و مهربانی ام از تو دور ساختم و تو نادانسته به دشمنی ام برخواستی.. اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.. ناگهان چیزی در درونش فرو ریخت.. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.."  

و کم کم از حال رفت..

چند نفر از مردم به سرعت او را به بیمارستان رساندند.. خونریزی داشت.. سریعا" به اتاق عمل منتقلش کردند و به خانواده اش خبر دادند.. پسرک در این میان برای نجات جان دختر هیچ تلاشی نکرد.. و خودش را پنهان کرده بود.. گویی برایش چندان مهم نبود که چه اتفاقی افتاده.. البته ناراحت بود که تمام برنامه هایش به ریخته بود.. دکتر از اتاق عمل بیرون آمد و به سمت خانوادۀ دخترک آمد..

گنجشک کوچولو (3)

و تا چشمانش به پسرک افتاد، و آن لبخند شیرین را بر روی لبانش دید، به یکباره وجودش فرو ریخت و آن جملات عاشقانه در ذهنش مرور شد.. ناخوداگاه لبخندی روی لبش نقش بست.. و پسر لبخند مغرورانه و موذیانه ای زد و خیالش از بابت به چنگ آوردن زیباترین دختر  محله شان راحت شد..

از آن به بعد نامه های عاشقانه و تلفن های مکرر شروع شد.. دلبریهای بیش از حد پسر آرام و قرار دخترک را ربوده بود.. دخترک خیلی آرام و ساکت شده بود.. ساعتها می نشست و به گوشه ای خیره می شد و هزاران رؤیای شیرین را با کسی که پیش خودش او را بزرگ ترین عاشق دنیا می دانست در ذهنش می پروراند.. به سرعت افت تحصیل پیدا کرده بود.. دختری که غیر از درس و مدرسه به چیز دیگری فکر نمی کرد و همیشه بهترین شاگرد کلاس بود، حالا حتی برای امتحاناتش هم درس نمی خواند.. و این مسأله برایش هم از لحاظ خانوادگی و هم از جانب مسئولین مدرسه مشکل ساز شده بود.. و متأسفانه در مورد این موضوع با هیچ کس حرف نمی زد.. در تمام صفحات کتابهایش عکس قلب کشیده بود و کلمه های عشق و دوستت دارم را حک کرده بود.. یکی از دوستان نزدیکش که دختری فوق العاده مهربان با چهره ای دلنشین و صمیمی بود، کتابها و حال و روزش را که می دید، یقین پیدا کرده بود که او مشکلی در زمینۀ احساسی دارد، به همین دلیل سعی کرد به او نزدیک شود و با او حرف بزند تا مگر بتواند به او کمک کند.. اما دختر نمی خواست با کسی حرف بزند و از او به شدت فاصله می گرفت.. دخترک در این عذاب می سوخت و پسرک، هم چنان به دلبریهایش ادامه می داد و چیزی از وجود دختر باقی نگذاشته بود.. پسرک از او می خواست تا با هم قرار بگذارند و برای تفریح به پارک و سینما بروند.. اول خیلی نگران بود و نمی خواست درخواست پسر را قبول کند، اما فقط کمی اخم و بی محلی او کافی بود تا این وجود پاک و بی آلایش و سراسر صداقت را تسلیم خواسته های خودش بکند.. دیدارها هر روز بیشتر و وابستگی دخترک معصوم هر روز زیادتر می شد.. در عرض 4ماه به قدری سرعت تخریب روانی این دختر بینوا را زیاد کرده بود که در امتحانات پایان ترمش در 3 درس مردود شده بود..

روزی پسرک پیشنهادی به او داد.. به بهانۀ اینکه در محیط خارج از خانه مردم به آنها بد نگاه می کنند و به ارتباط آنها شک می کنند، از دخترک خواست تا دیدارهای بعدی در خانه شان صورت گیرد.. و او را ترسانده بود از اینکه امکان دارد آنها را با هم بگیرند و این مسأله برای هر دوی آنها دردسر ساز شود.. دخترک از این پیشنهاد جا خورده بود.. ولی از طرفی چنان غرق در دریای محبت پسر شده بود که او را مقدس ترین آدم روی زمین می دانست و هیچ چیز جز پاکی و صداقت او  به ذهنش خطور نمی کرد، و از طرفی ترس از به دام پلیس افتادن به شدت آزارش می داد.. بعد از گذشت چند روز پسرک به او گفت که دوست دارد او را ببیند و دوست دارد که این قرار در خانه شان باشد.. دخترک اول کمی تلاش کرد تا او را قانع کند که نمی تواند بیاید اما پسر قبول نکرد و با پرخاش به او گفت: "تو اصلا" منو دوست نداری، حاضر نیستی به خاطر من این کار به این کوچیکی رو انجام بدی.."  و چند روزی با او قطع ارتباط کرد.. دختر که بیش از حد به او وابسته شده بود، نتوانست در قبال این رفتار بچه گانه "قهر کردن" تاب بیاورد.. بعد از مدتی فکر کردن و کلنجار رفتن با خودش تصمیم گرفت..