تلاش می کردم بفهمه چیزایی رو که حواسش بهشون نیست. به بهانه های مختلف جاهای مختلف حس می کردم کارایی می کنه که از من چیزی بشنوه ولی هر بار رفتار من براش قابل درک نبود. از چشاش می فهمیدم از من تعجب می کنه چرا که براش شبیه هیچ کس نبودم. من خیلی حواسم به دلش بود، دل با عشق آشنا اهل مراعاته ولی خب نمی تونستم باهاش همراهی کنم. طولانی باهاش نمی نشستم، طولانی نگاهش نمی کردم، حرف خنده دار نمی زدم از موضوع کاری خارج نمی شدم وقتی حرف خنده داری می زد کوتاه می خندیدم و سرم رو می انداختم پایین، می گفت توانمندیهای کاری من رو کمتر در کسی یکجا دیده، گاها به زبون میاورد که آدم مرموز و پیچید ای هستم. بعضی وقتا تیکه ای می اومد و اشاره ای می کرد که...

تا اینکه فهمیدم به من علاقمند شده، رفتارش تابلو بود. دنبال بهانه بود منو ببینه. مطمئن شده بود که من بهش فکر نمی کنم یا لااقل هیچ چی بهش نمی گم و این با کمالاتی که داشت و به دل هر مردی می نشست جور در نمی اومد. خیلی مغرور بود و من می فهمیدم بین غرور و علاقه و سکوت من مدام در تردده و از این اوضاع خسته شده اما فکر نمی کردم اینقدر بی پرده بهم بگه، یه روز آخر یه جلسه بهم گفت ممکنه لطفا یه وقتی به من بدین باهاتون درباره یه موضوعی مشورت کنم؟ رنگ و رو و نوع گفتنش با همیشه متفاوت بود. به همکارا گفتم شما برین من خودم میام. نشستم.. صدای قلبش رو می شنیدم. سرخ شده بود.. خیلی دلم به رحم اومد. سعی کردم فشاری که تحمل می کرد رو کاهش بدم. گفتم به نظرم ما با این گروه به نتیجه نمی رسیم اصلا کوتاه نمی یان و.. گفت من پوزش می خوام یه مساله شخصیه که بیانش برام سخته. گفتم خواهش می کنم بفرمایید.. انگار که همه توانش رو به کار گرفته باشه تو چشام خیره شده و با صدایی گرفته گفت: ((شما همه لحظه های منو پر کردین..)) و سرش رو انداخت پایین..

مونده بودم چی بگم، خیلی برام مهم بود که دلش رو نشکنم و نهایت احترام ممکن رو بهش بذارم.. تک خندی زدم و گفتم شما خیلی لطف دارین ولی خب این درباره من چیزی رو ثابت نمی کنه. شما نگاهتون قشنگه و دلتون پاکه به جای فرشته ها لحظه های آسمونیتونو به من اختصاص می دین البته همه لحظه ها که لابد اغراقه من کی باشم که لحظهای ارزشمند شما بهش تعلق بگیره.. اگه اینجوریه که حتی یه ذره از لحظه هاتون با من می گذره... یه آن به خودم اومدم دیدم سیل اشک بود که از چشاش سرازیر شده بود.. متوجه نگاه من که شد با یه شرم خاصی که ازش ندیده بودم گفت ببخشید و بلند شد و زود رفت..  

منم با اینکه حدس هایی می زدم از قبل، شوکه شده بودم. به این فکر می کردم که چی گفت، چی گفتم؟ حالا باید چه کار کنم با دلی که به من وابسته شده و منی که اصولا به زمین و اهلش فکر نمی کنم و در دلم رو به روی اونا بستم.