تو ماشینم تنها از یه خیابون شلوغ تو ترافیک داشتم می رفتم. یه دختر که حسابی به خودش رسیده بود یه جایی تک ایستاده بود. مث ویترینایی که خلوته و جنس توش کمه، دو رو برش هیچی نبود. تک و تنها. نور پردازی کم و پشت صحنه سیاه، رنگ و لعاب چهره متبسمش رو به چش می آورد.

دقت که کردم دیدم داره لبخند می زنه. ماشینا متوقف بودن، انگاری داشت از ماشینا سان می دید. لبخند و حالت چهرش پر از ناز بود و از چشاش عشوه می ریخت. به همه نگاه می کرد. ماشینای مدل بالاترو انتخاب می کرد و کم و زیاد با نگاش باهاشون حرف می زد. یه لحظه حس کردم که یه صیاده! داره ماهیا رو ورانداز می کنه. اونیو می خواد که خوشگل تر و چاق و چله تر و شاید پولدارتره!

رد شدم و دیگه بهش نگاه نکردم.

دلم گرفت! دلم آتیش گرفت! دلم سوخت! دلم ترکید!

اول گفتم طفلی! یعنی نمی دونه اگه هر کدوم از اینایی که می بینه انتخاب کنه چی سرش می آد!؟ به ذهنم رسید سوارش کنم. مطمئن بودم با من حرفا و رفتارای متفاوتی می شنوه و می بینه اما نه! با خودم گفتم اون مسته و من با یه مست خراب میونه ای ندارم! چنین دختری معصومیتش از دست رفته و سرشتش زیر و رو شده. خودمو سرزنش کردم که چرا باید واسه چنین آدمی دل بسوزونم!؟

باز گفتم نه انگاری کاسبه، کاسب؟! چرا تو انبوه افکار رویایی من کاسبا سهمی ندارن؟ اونا که دلشون به حال خودشون نمی سوزه، کی باید به حالشون دل بسوزونه؟ من واسه چن نفرشون دل بسوزونم؟ با چن تاشون حرف بزنم؟ عشقو واسه چن تاشون باز تعریف کنم؟ به چن تاشون بگم کین و چین و کجا بودن و کجا می رن و کجان؟

من به جاش شرمم شد!

وقتی با چشای دلربات نگاه خمارت بهم افتاد، فهمیدم اونی که مردم اسیرشن عشق نیست شهوته.