پاییز بود و امروز پاییزی من با روزای دگم خیلی فرق می کرد. اصلا حواسم به اینکه کجا می رم و بیرونم چی می گذره نبود. به خودم که اومدم دیدم صدای خش خش برگا به گوشم می رسه. از مسیری می رفتم که خیلی وقتا ازش رد می شدم اما انگار روزای دیگه کر بودم و نمی شنیدم. رنگشونم مث اینکه تا حالا ندیده باشم برام تازه بود. باد ملایمی می وزید و برگا رو جابجا می کردم. صدای رو هم افتادن برگا و خش خششون از موزیک پاپم که من خیلی دوس داشتم، برام جذابتر شده بود.

بارون نم نم شروع به باریدن کرد و منم که چترمو یادم رفته بود با خودم بیارم داشتم خیس می شدم. اون همه آرایش کرده بودم و این هوا داشت صورتمو به هم می ریخت اما این دفعه دیگه برام مهم نبود. از شدت دلتنگی بغضم گرفته بود. عادی نبودم. دوست داشتم خیس بشم. یهویی به خودم اومدم دیدم یه چیز گرمی میون اونهمه بارون رو گونه هام غلطید. داشتم گریه می کردم! چه صحنه ای بود! هم من، هم آسمون، هر دومون داشتیم گریه می کردیم!

حس می کردم خدا بهم خیلی نزدیکه. مث این بود که یه گمشده رو بعد مدتها پیدا کنی. گمشده ای که می شناسیش. حسم بهم می گفت باید حرف بزنم، گوش خدا خیلی نزدیکه. اما مگه حرفم می اومد! دوس داشتم فقط گریه کنم. تا حالا هیچوقت این احساسو تجربه نکرده بودم. دیدم به یه پارک رسیدم. روی نیمکتی که زیر یه چنار بلند بود نشستم و سعی کردم هیچی از احساسمو از دست ندم. دوس داشتم ضبطش کنم. مث یه تشنه که جیگرش تفدیده بی آبیه به آب رسیده بودم و آروم شده بودم.

مدتی گذشت و من از مستی اینهمه رویای قشنگ یه مقدار در اومدم. یاد حرفهای تازه ای که به ذهنم رسیده بود افتادم. چرا به دوست داشته شدن نیازمندم؟ خودم از خودم می پرسیدم و جواب خودمو می دادم... خب به همون دلیل که تشنه شدنم دست خودم نیست اینم دست من نیست. اصلا اسمش روشه: نیاز. من اگه بتونم و دست خودم باشه اصلا تشنه نمی شم تا اینهمه واسه رسیدن به آب به زحمت نیفتم. چرا منو اینجوری آفریده خدا؟ اصلا من چرا اینجام؟ واقعا چرا اینجام؟ انگار یه چیزایی هست که من نمی فهمم.

سوالایی که تا حالا بهشون فکر نکرده بودم یکی یکی به ذهنم می رسید. یاد بچگیام افتادم. یادمه اونوقتا که از مامان می پرسیدم مامان دنیا یعنی کجا؟ مردن یعنی چی؟ خدا کجاس؟ تو و بابا منو از کجا آوردین؟ من قبلا کجا بودم؟ نبودم یعنی چی؟ آخر آسمون چیه؟ ستاره ها چرا اینقدر کوچیکن و کلی سوال دیگه که پشت سر هم بدون اینکه دنبال جوابشون باشم به یادم می اومد. احساس غربت می کردم. انگار همشون دوباره واسم مهم شده بودن. نمی دونم چرا هنوز جواب خیلیاشونو نمی دونم. نمی دونم چرا اینهمه وقت گذشته و من یادم رفته چقدر یه زمانی ذهنم مشغول اینا بود.

داشتم به پرسش و پاسخم ادامه می دادم که دیدم چن تا پسر دارن بهم می خندن! به خودم اومدم، داشتن به سمت من می اومدن... (ادامه دارد...)