"سلام خانوم.. اسم من پوریاست.. مدتیه شما رو می بینم که موقع برگشت از مدرسه، از این خیابون رد می شی.. خیلی وقته که تو نختونم.. من خیلی از شما خوشم میاد.. شما دختر فوق العاده زیبایی هستین.. زیبایی شما به فرشته ها میمونه.. مثل پری دریایی ظریف و لطیفی.. من تا به حال دختری به این زیبایی ندیدم.. وقتی شما رو می بینم، نمی تونم چشم ازت بردارم.. روزها بهت فکر می کنم و شبها مرتب خوابت رو می بینم.. من عاشقتم.. بدون شما نمی تونم زندگی کنم و انگار نفس کشیدن برام سخت ترین کار دنیاست.. دوست دارم اگه اجازه بدی با هم دیگه دوست باشیم.. و اگر هم مخالفت کنی و قلب من رو بشکنی، مطمئن باش من خودم رو می کشم.. چون نمی تونم بدون شما زندگی کنم و بهت فکر نکنم.. خواهش میکنم که درخواست دوستی من رو رد نکن.. من منتظر جوابت هستم عزیزم.. فقط بدون که زندگی من به دستای مهربون توئه.."

دخترک از خواندن نامه بهت زده شده بود.. از کلمۀ خودکشی که در نامه آمده بود به شدت ترسیده بود و این واژه اجازۀ فکر کردن به مسائل دیگر را از او سلب کرده بود.. نامه را چندین بار خواند.. کاملا" پریشان و مضطرب بود.. قدرت فکر کردن را از دست داده بود.. مرتب صحنۀ اولین دیدار و چشمان خوش رنگ پسرک جلوی دیدگانش رژه می رفت.. تا پایان شب کلمات تحریک آمیز پسرک در ذهنش مرور می شد؛ "عزیزم، من عاشقتم، بدون تو نمی تونم زندگی کنم.." نه می توانست به او جواب دهد و نه قدرت نه گفتن به او را داشت.. چون فکر می کرد همۀ آدمها مثل خودش پاک و راستگو هستند.. همان طور که خودش همیشه به صداقت بها میداد، فکر می کرد که اگر به آن پسر جواب ندهد، او حتما" خودش را خواهد کشت.. چند بار می خواست به مادرش بگوید که امروز چه اتفاقی برایش افتاده  و نامه را به مادرش نشان دهد.. اما هم می ترسید که مادرش در مورد او فکر بدی بکند و هم خجالت می کشید.. می خواست بخوابد اما فکر و خیال آزارش می داد.. آن قدر گریست تا خوابش برد..

صبح به سمت مدرسه حرکت کرد.. نزدیک آن خیابان که شد، پسرک را دید که به سرعت به سمتش می آمد.. نفسش به شماره افتاد.. قلبش شروع به تپش کرد.. پاهایش می لرزید.. بدنش سست شده بود.. پسرک آمد و جلویش ایستاد.. به چشمان دخترک خیره شد و با چهره ای متبسم و مهربان به او گفت: "سلام خوشگل خانوم.. نامۀ منو خوندی؟.. جوابت به عشق پاکم چیه؟" دخترک دست و پایش را گم کرده بود، اما خودش را سریع جمع و جور کرد و به پسرک نگاهی انداخت و ...