منظورت چی بود؟
تو فکر خودم بودم داشتم می رفتم. دیدم تو اتوبان یه جایی که تاکسی نمی ره منتظر ایستاده بود. وایسادم. به نظر می اومد عجله داره. سوارش کردم. سلام کرد. منم جوابشو دادم. تو فکر این بودم که من چرا نا خودآگاه ترمز زدم؟! ذهنیات قبل از دیدنش رو مرور کردم. یادم اومد با خودم گفته بودم بد جاییه نکنه یه وقت یه آدم ناجور سوارش کنه. منتها اصلا به این فکر نکرده بودم که بار اولمه. همه مسیرو که یه ربعی طول کشید با سکوت گذروندیم تا به مقصدش رسید. گفت: لطف کنید همینجا پیاده می شم. خیلی متعجب به نظر می اومد. ترمز زدم پیاده شه. پول داد. گفتم مسافر کش نیستم. چشم بهش افتاد. خشکش زده بود. انگاری نمی تونست پیاده شه. با تانی پیاده شد. گفت آخه... نتونست ادامه بده. گفتم پس یه خواهشی ازتون دارم. رنگش سفید شده بود. گفت بفرمایید. گفتم: ((مواظب خودتون باشین. سوار هر ماشینی نشین.)) خداحافظی کردم. همونجا مونده بود. تو آینه می دیدمش. تا جایی که ازش دور شدم سرجاش بود! یاد یه اصلی که خیلی وقته بهش معتقدم افتادم. ((هیچی تو عالم تصادفی نیست.)) گفتم منظورت چی بود؟ چی می خواستی بهم بگی؟ چی می خواستی بهش بگی؟