می خوام دوسم داشته باشن (4)

 

من تو راه قله یه کوهم
می خوام برم اون بالا بالاها
تا به آسمون نزدیکتر بشم و خدا رو بیشتر حس کنم
تنهام
تپش قلبم و نفسهام با آهنگ قدمهام یکی شدن
پروانه ها جلوی پاهام بلند می شن
دورم می گردن!
سنگها زیر پام به هم می خورن
صدای شکستن خارها و علفهای خشکیده رو می شنوم 

نگام هر طرف که می ره طلایی و زرده.
اینجا گلهای زیادی رو بوته ها بی رنگ و رو، خشک شدن و موندن.
همه نگاهشون به خورشیدیه که گرم و پیوسته بهشون می تابه و همه جا رو روشن کرده.
دونه های عرق همه بدنمو پوشوندن.
باد داره می آد.
من گرمو دارن سرد می کنن.
باد همه صورتمو نوازش می کنه.
رسیدم!
پروانه هم رسید.

اینجا چقدر قله زیاده!
هر کدوم از اون یکی بلندتر
درختا و آبادی از این بالا پیدان.
آدما و خونه ها چه کوچیکن!
دارم می رم به سمت یه قله بلندتر.
کوهها چه استوار و محکمن.
به ذهنم رسیده بالاش که رسیدم، خدا رو صدا کنم.
ازش بخوام با من به شهر بیاد یعنی می شه؟

بالا آبیه و پایین زرد.
همون گوشه آسمون که خورشید هست، چن تیکه ابر بزرگ و کوچیکم هست.
سایه اون ابر بزرگه رو کوه اونوریه.
نزدیک قلش یه درخت تنها و تکه.
صدای بادی که به علفهای خشکیده می خوره، پر غمه!
اینجا علفها از اون پایین بلندترن.
انگار باد شونه زلفاشونه.
به همون طرف که باد می ره، کج می شن.
می لرزن!
نه انگار دارن می رقصن!
چه شو با عظمت و چه کنسرت بزرگی.
آهنگشون اصلا تغییر نمی کنه.
فقط کمو زیاد می شه.
درست که گوش می دم همه صدات می زنن:
خدا.خداا..خدااا...خداااا.....خدااااا.....خداااااا...... .
منم باهاشون همصدا می شم و زمزمه می کنم... .

به قله رسیدم.
تو زودتر از من اینجایی!
اشکام داره رو گونه هام می غلطه.
رو به آسمون دراز کشیدم.
چشامو به آسمون دوختم.
هر چی نگاه می کنم آخرشو نمی بینم.
با دستام اشکای چشامو خشک می کنم.
بستمشون...
احساس سبکی می کنم
انگار بی وزنم
انگار یه چیزایی که تا حالا ندیدم می بینم
درونم روشنه
نفسامو عمیق می کشم
دوس دارم همه هوا رو استنشاق کنم
انگار سینم به اندازه آسمون بزرگ شده!
یادم اومد بنا داشتم اینجا صدات بزنم.
تو دور نیستی که بخوام صدات بزنم.

باد داره موهامو شونه می کنه.
یه بلبل هم اونطرفتر داره می خونه
دستامو رو سنگا پهن کردم
احساس می کنم همه آسمونو بغل کردم
دوس دارم همینجا بخوابم
دوس دارم به تو بپیوندم
باد داره نازم می کنه
صورتمو رو سنگا می ذارم
انگار منو می شناسن
انگار دارن با من حرف می زنن.
تو صداهایی که می شنوم یه تم آشنا هست
تمی که تو رو صدا می زنه شبیه صدای منه
تو آسمون یه چهره آشنا هست
شبیه چهره خودمه!
بوتو می شنوم!
خدایا اینهمه احساس قشنگ!
همشون یه دست!

یادم می آد گفته بودم زود برمی گردم!
منتظرمن!
یاد مامان و بابا می افتم
دلم براشون تنگ شده
می دونم دارن سراغمو می گیرن
باید برگردم!
خدا رو با خودم می برم.
ازش می خوام باهام بیاد
دارم از قله بر می گردم
دوباره منم و باد و علفها و موسیقی و تپش قلب و نفسها و قدمها و سنگها...

به یه جاده رسیدم...
تشنم شده.
فک کنم این راهو برم زودتر به آبادی می رسم
صاف تر و راست تره.
به ذهنم یه سوال می آد
کی این جاده رو ساخته؟!
انگاری تا قله رفته
چه زحمتی کشیدن!
انگار قله های زیادیو به هم وصل می کنه
با خودم می گم حتما آدمایی مث من ساختنش
با خودم می گم حتما کسی ازش رد می شه
می گم کاش کسی بیاد
باز می گم کاش این راهو می شناختم از اول با ماشینم می اومدم

خیلی خسته شدم.
خیلی تشنمه.
گرسنمم هست.
همه اینا یادم می ره
سرمو بالا می گیرم
بی اختیار می خونم:
خدای من، خدای من...
خدای من، خدای من...
بوی خدا رو حس می کنم!
چه پر انرژی و با نشاطم.
مست مستم!
با همون آهنگ زمزمه می کنم:
لا اله الا الله... لا اله الا الله...

قلبم ذکرو از زبونم زود می دزده
خورشید روبرومه!
نه! تو صورتمه!
دستام دوس دارن باز شن
انگار دستای خدا هم بازه
نمی خوام منتظر بذارمش
دوس دارم بدوم
من رفتم...

صداهای متفاوتی می شنوم!!!
می گن به هوش اومد...
به هوش اومد...
 

می خوام دوسم داشته باشن (3)

یه ریز پچ پچ می کردن و می خندیدن. بهم که رسیدن وایسادن. یه جوری نیگام می کردن. هر کدومشون یه چیزی می گفت. یکی شون گفت چرا تنها تو این بارون اینجا نشستی؟ یکیشون می گفت رنگا رو پاشیدی رو خودت نشستی بارون رنگت کنه؟ یکی دیگشون می گفت قیافتو کی نقاشی کرده؟ یکی می گفت عیبی نداره همینجوریم قشنگی، پسندیدیم، وای قیافشو! شده عین هو دلقکا. خانوم آینه بدم خدمتون؟ پارکم دسشویی داره برو خودتو ببین حیفه نخندی....

من از بس تو خودم بودم متوجه آرایشم که پاک بارون خرابش کرده بود نشده بودم. حتی لباسامم رنگی شده بود. مثل بی هوشا که وقتی به هوش می آن همه چی براشون عجیب و غریبه و نمی دونن چی شده و کجان، به خودم اومدم. دیدم رو نیمکت نشستم و یادم اومد اینجا پارکه. اونا هنوز داشتن مسخرم می کردن و می خندیدن. بدون اینکه باهاشون حرف بزنم بلند شدم برم. خیلی بهم برخورد. دلم شکسته بود. بی اختیار شروع کردم به دویدن. گریم گرفته بود. همینجوری که می دویدم اشکامم می ریخت. چند بار زمین خوردم. بار آخری افتادم رو چمنا. خیلی خسته شده بودم. چن لحظه نشستم، یه صدایی به گوشم می رسید. موبایلم بود. داشت زنگ می خورد. اصلا نیگاش نکردم. دوباره بلند شدم و دویدم. خودمو به دسشویی رسوندم. شلوارم و مانتوم تماما گلی شده بود و قرمزی کفشام دیگه دیده نمی شد. نگام که به آینه افتاد، دیدم همه چیز صورتم به هم ریخته. رژ لبام ریخته بود، سیاهی ریمل، رو گونه هامو پوشونده بود و سرخابشون به بناگوشم رسیده بود. پیشونیمم بریده بریده شده بود و قطرات آب قلمبه قلمبه رو صورتم چسبیده بود. یه لحظه خودم از خودم ترسیدم.

صورتمو حسابی شستم و سعی کردم با آب گلای لباسمو تمیز کنم. زدم بیرون. اینقدر دلم سنگین شده بود که یه ریز گریه می کردم. یاد رویای قشنگم افتادم و تو دلم به اون پسرا که به هم زده بودنش بد می گفتم. تو عمرم ضد حالی به این بدی نخورده بودم. حس بدی داشتم. انگار از خودم بدم می اومد. یاد اونهمه زحمتی که  واسه آرایشم کشیدم افتادم. با چه ذوق و شوقی آرایش کرده بودم. همش با یه بارون رفت. اونهمه زیبایی به زشتی تبدیل شده بود. عوض اینکه پسرا قربون صدقم برن دستم انداختن و حتی واسه اولین بار خودم از خودم ترسیده بودم. شاید همه اینا به خاطر این بود که یادم رفته بود با خودم چترمو ببرم . یا شاید اگه تو اون حس و حالی که داشتم نمی رفتم و اینهمه سوال و جواب نمی کردم، اینجوری نمی شد.

احساس بی هویتی می کردم. اینکه با یه اتفاق ساده و یه فراموشی کوچیک صورت زیبام زشت شده بود و حتی ترسناک شده بودم، اینکه کسایی که تا دیروز بهم احترام می ذاشتن و تیکه می گفتن و التماس می کردن حالا مسخرم کنن، اینکه اینهمه گریه کنم و حس هام قاطی بشن، همه باعث شده بود به این فکر بیفتم که چرا اینجوری شد؟ یعنی من تا وقتی محترمم که خوشگل باشم؟ یعنی من تا وقتی خوشگل می مونم که اتفاقی نیفته؟ یعنی ... داشتم همینجوی با خودم حرف می زدم که صدای یه بوق ممتد نزدیک و بلند توجهمو به خودش جلب کرد دیدم وسط خیابونم. برگشتم ببینم از کجاس! تا رومو برگردوندم ... (ادامه دارد...)

مي خوام دوسم داشته باشن (2)

پاییز بود و امروز پاییزی من با روزای دگم خیلی فرق می کرد. اصلا حواسم به اینکه کجا می رم و بیرونم چی می گذره نبود. به خودم که اومدم دیدم صدای خش خش برگا به گوشم می رسه. از مسیری می رفتم که خیلی وقتا ازش رد می شدم اما انگار روزای دیگه کر بودم و نمی شنیدم. رنگشونم مث اینکه تا حالا ندیده باشم برام تازه بود. باد ملایمی می وزید و برگا رو جابجا می کردم. صدای رو هم افتادن برگا و خش خششون از موزیک پاپم که من خیلی دوس داشتم، برام جذابتر شده بود.

بارون نم نم شروع به باریدن کرد و منم که چترمو یادم رفته بود با خودم بیارم داشتم خیس می شدم. اون همه آرایش کرده بودم و این هوا داشت صورتمو به هم می ریخت اما این دفعه دیگه برام مهم نبود. از شدت دلتنگی بغضم گرفته بود. عادی نبودم. دوست داشتم خیس بشم. یهویی به خودم اومدم دیدم یه چیز گرمی میون اونهمه بارون رو گونه هام غلطید. داشتم گریه می کردم! چه صحنه ای بود! هم من، هم آسمون، هر دومون داشتیم گریه می کردیم!

حس می کردم خدا بهم خیلی نزدیکه. مث این بود که یه گمشده رو بعد مدتها پیدا کنی. گمشده ای که می شناسیش. حسم بهم می گفت باید حرف بزنم، گوش خدا خیلی نزدیکه. اما مگه حرفم می اومد! دوس داشتم فقط گریه کنم. تا حالا هیچوقت این احساسو تجربه نکرده بودم. دیدم به یه پارک رسیدم. روی نیمکتی که زیر یه چنار بلند بود نشستم و سعی کردم هیچی از احساسمو از دست ندم. دوس داشتم ضبطش کنم. مث یه تشنه که جیگرش تفدیده بی آبیه به آب رسیده بودم و آروم شده بودم.

مدتی گذشت و من از مستی اینهمه رویای قشنگ یه مقدار در اومدم. یاد حرفهای تازه ای که به ذهنم رسیده بود افتادم. چرا به دوست داشته شدن نیازمندم؟ خودم از خودم می پرسیدم و جواب خودمو می دادم... خب به همون دلیل که تشنه شدنم دست خودم نیست اینم دست من نیست. اصلا اسمش روشه: نیاز. من اگه بتونم و دست خودم باشه اصلا تشنه نمی شم تا اینهمه واسه رسیدن به آب به زحمت نیفتم. چرا منو اینجوری آفریده خدا؟ اصلا من چرا اینجام؟ واقعا چرا اینجام؟ انگار یه چیزایی هست که من نمی فهمم.

سوالایی که تا حالا بهشون فکر نکرده بودم یکی یکی به ذهنم می رسید. یاد بچگیام افتادم. یادمه اونوقتا که از مامان می پرسیدم مامان دنیا یعنی کجا؟ مردن یعنی چی؟ خدا کجاس؟ تو و بابا منو از کجا آوردین؟ من قبلا کجا بودم؟ نبودم یعنی چی؟ آخر آسمون چیه؟ ستاره ها چرا اینقدر کوچیکن و کلی سوال دیگه که پشت سر هم بدون اینکه دنبال جوابشون باشم به یادم می اومد. احساس غربت می کردم. انگار همشون دوباره واسم مهم شده بودن. نمی دونم چرا هنوز جواب خیلیاشونو نمی دونم. نمی دونم چرا اینهمه وقت گذشته و من یادم رفته چقدر یه زمانی ذهنم مشغول اینا بود.

داشتم به پرسش و پاسخم ادامه می دادم که دیدم چن تا پسر دارن بهم می خندن! به خودم اومدم، داشتن به سمت من می اومدن... (ادامه دارد...)

می خوام دوسم داشته باشن (1)

جلوی میز آرایشم که می ایستم نگام به چشام که می افته، ابروهامو که می بینم دستمو به لبام و گونه هام که می کشم و موهامو پریشون می کنم، به خودم می گم زود باش دختر کلی کار داری. باید به همه اعضای صورتم برسم. نباید چیزی از قلم بمونه. هم تک تکشون، هم همشون با هم باید جوری باشه که منو از همه قشنگ تر جلوه بده.

از چشام شروع می کنم. آخه چشام خیلی جذابن. خودمم دوسشون دارم. اما... اما از بینیم زیاد خوشم نمی آد! اَه... همین روزاس که از دستت راحت بشم. منم مث دوستم مریم می خوام عمل کنم. دیدی چه دماغش قشنگ و مرتب شده؟ اگه به این خاطرم نباشه الان دماغ اینجوری مده. اگه دماغمو عمل کنم بیشتر جلب توجه می کنم. مخصوصا تا یه مدت چسباشو می خوام نکنم. چه کلاسی داره، نه؟ اِ... زود باش دیر شد. 

لباس چی بپوشم؟ لباسامم باید از همه قشنگ تر باشن. امروز می خوام اون شلوار جین قشنگمو با اون مانتو سفید نازکمو بپوشم. این از خط چشم و اینم سایه... و اینم ریمل و ... نه این سایه خوب نیست با رنگ شلوارم باید ست شه. اصلا بذار اون کفش قرمزامم بپوشم و رنگ سایه چشامو باهاشون ست کنم. گونه ها و پیشونیم باید همرنگ مانتوم سفید سفید بشن. اون پنکیک رو که تازه خریدم نمی دونم کجا گذاشتم؟ مامان! مامان! تو اون پنکیکمو که دیروز خریدم ندیدی؟ آها یادم اومد تو کیفمه از دیروز هنوز درش نیاوردم. آخه دیشب از خستگی نفهمیدم کی خوابم برده بود. چه خوش گذشت دیشب. می گم بد نیست لا اقل هفته ای یه بار برم توچال... ای بابا الان چه وقت این حرفاست دیرم شد بجنب. ....

وای چه خوشگل شدم! خودمم نمی تونم نگاهمو از خودم بردارم. بیرون که برم چه همه آدم منو می بینن و ازم خوششون می آد. خب امروز کجا برم؟ آخ نزدیک بود موبایلم جا بمونه! مامان من رفتم خدا حافظ.

خب داشتم به چی فکر می کردم؟ آها به اینکه چقدر از من خوششون می آد. یعنی تیپ من باعث می شه خیلیا بهم نگاه کنن و لذت ببرن از من که الان دیگه شدم خوشگلترین دختر دنیا. یعنی من دوس دارم اونا لذت ببرن؟ چرا تا حالا به اینش فکر نکرده بودم؟! خب لذت ببرن که چی؟ که خوش باشن؟ به من چی می رسه؟ سهم من از کیف اونا چی می شه؟ خب منم لذت می برم دیگه. از چی؟ خب معلومه از اینکه اونا لذت ببرن. ولی... نه چه ربطی داره لذت اونا به لذت من. پس من از چی لذت می برم؟ از اینکه بهم نگاه می کنن. از اینکه بهم توجه می کنن، تو دلاشون تحسینم می کنن. بهم تیکه می گن. جلوی پام ترمز می زنن. بهم کلی تخفیف می دن و گاهی وقتام...، اینا لذیذه دیگه، نیست؟ ((می خوام دوسم داشته باشن)). خب من که نمی تونم با همه اونا رابطه داشته باشم. مگه می شه با هزار نفر دوس شد؟ عیبی نداره، تا جایی که بتونم دوس می شم. همین که دوسم داشته باشن کافیه.

اما چرا من اینو می خوام؟ چرا می خوام دوسم داشته باشن؟ چرا به دوست داشته شدن نیاز دارم؟ جالب شد دختر، داری یه فیلسوف می شی انگاری. به کجا رسیده بودم؟ بحث درباره ((نیاز)) بود. اصلا چرا من نیاز دارم؟ اینکه دست من نیست. اینجوری منو آفریدن. چرا اینجوری آفریدنم؟ (ادامه دارد...)

منظورت چی بود؟

تو فکر خودم بودم داشتم می رفتم. دیدم تو اتوبان یه جایی که تاکسی نمی ره منتظر ایستاده بود. وایسادم. به نظر می اومد عجله داره. سوارش کردم. سلام کرد. منم جوابشو دادم. تو فکر این بودم که من چرا نا خودآگاه ترمز زدم؟! ذهنیات قبل از دیدنش رو مرور کردم. یادم اومد با خودم گفته بودم بد جاییه نکنه یه وقت یه آدم ناجور سوارش کنه. منتها اصلا به این فکر نکرده بودم که بار اولمه. همه مسیرو که یه ربعی طول کشید با سکوت گذروندیم تا به مقصدش رسید. گفت: لطف کنید همینجا پیاده می شم. خیلی متعجب به نظر می اومد. ترمز زدم پیاده شه. پول داد. گفتم مسافر کش نیستم. چشم بهش افتاد. خشکش زده بود. انگاری نمی تونست پیاده شه. با تانی پیاده شد. گفت آخه... نتونست ادامه بده. گفتم پس یه خواهشی ازتون دارم. رنگش سفید شده بود. گفت بفرمایید. گفتم: ((مواظب خودتون باشین. سوار هر ماشینی نشین.)) خداحافظی کردم. همونجا مونده بود. تو آینه می دیدمش. تا جایی که ازش دور شدم سرجاش بود! یاد یه اصلی که خیلی وقته بهش معتقدم افتادم. ((هیچی تو عالم تصادفی نیست.)) گفتم منظورت چی بود؟ چی می خواستی بهم بگی؟ چی می خواستی بهش بگی؟

ریحانه عشق

عالم بر مدار عشق می چرخه و اجزای اون واله و شیدای محبوبین که عشق و عاشق و معشوق، آفریدشن. بی عشق نظام آفرینش از هم می پاشه. اگه نبود این خواست معبود که دوست داشت با ناز جلوگری و عشوه پراکنی کنه اینهمه عاشق خلق نمی شد.

معاشقه یه طرفه بی معنیه. بی معشوق هیچ عاشقی لذتی از عشق نمی بره و اصلا چنین عشقی به خیال نزدیکتره تا حقیقت. اومدیم که با عشق آشنا بشیم و با معرفت به معشوق برسیم.

آرامشی که عشق به آدم می ده قلب رو لطیف تر می کنه و نیاز به معشوق رو بیشتر. در این لطافته که شناخت آدم عمق پیدا می کنه و از خاک تا افلاک وجودش رو بالا می بره. اونی که این ظرافت رو درک می کنه و مزه این شیرینی رو می چشه جانه نه جسم.

واسه بیرون اومدن از نیستی و پیوستن به شکوه عشقی که به اراده خدا در نهان و پیدای جهان هست، اشرف مخلوقات مفتخر به مقام جانشینی خدا شده و نقش زن این وسط مهمتر از مرده. این زنه که می تونه از راز خلقت پرده برداری کنه و غبار دنیا رو از چشم دل پاک کنه تا در سایه صفات جمالی زن بشه درس عشق آموخت و برای عاشق شدن مهیا شد.

آدما بر خلاف سنگها و گیاهان و حیوانات مختارن این راهو برن یا نه. اونی که قشنگیهای روحی زن رو نبینه بهره ای از وجود جسمیشم نمی بره. عمق لذات جنسی نهایتا حیوانیت و وابستگی حیوانی آدم رو زیاد می کنه و حیوان به مقام فرشتگی راهی نداره.

اگه نگاه جنسی از عشق بازی مصطلح امروزی دختر پسرا گرفته بشه چیزی از اون همه شیطنت و هیجان و لذت و جذابیت و دلمشغولی و نظافت و زیبایی نمی مونه. این جان آدماست این وسط که له می شه.

زن زیباترین مخلوق خداست که طراحی جسمی و روحی وجودش خارق العاده است. من مبهوت این اعجاز به غایت جذاب خدام. می خوام بهتر دخترا رو بشناسم و وجودشونو بکاوم. می خوام با نگاه حیوانی و جنسی و جسمی به دخترا به اندازه وسعم مقابله کنم. می خوام مقام بی نظیر معشوقگی محفوظ بمونه. می خوام آدما بفهمن از عشق تا عشق چقدر می تونه فاصله باشه. می خوام به دخترا بگم چقدر حیفن. می خوام ازشون بخوام قدر خودشونو بدونن و این چند روز دنیا رو غنیمت بشمرن. می خوام بگم چقدر نگاه مردا با نگاه اونا می تونه متفاوت باشه. می خوام بگم چه آفاتی تهدیدشون می کنه. می خوام از خدا بخوام نه تو قضاوت نه تو نگاه نه تو رفتار نه تو محبت به هیچ کدومشون ظلم نشه. می خوام از هر کی با من هم عقیدس بخوام واسه پژمردگی و خشک شدگی عشق و عاشق و معشوق دست به کار بشه. می خوام از همفکرام بخوام نذارن دختر به یه کالا تبدیل بشه. می خوام نذارم معصومیتش رو با بی رحمی تمام ازش بگیرن. می خوام واسه دختر امروزی گریه کنم و از خدا بخوام قطرات اشکم بارونی بشه و رو سر پسرای امروزی بریزه و نگاهشونو خیس مقامی بکنه که خدا به دخترا داده.

تا تو نخواهی من کجا خواهم توانست حرفها را به کلمات و کلمات را به جملات و جملات رو به متنهایی تبدیل کنم که تو دوست داری و از من انتظار داری. کمکم کن نگاهم پر از حضورت باشد و حضورم پر از نگاه زیبایت. ای جان. ای جان جان. ای در من پیدا. ای در من پنهان.