گنجشک کوچولو (3)
و تا چشمانش به پسرک افتاد، و آن لبخند شیرین را بر روی لبانش دید، به یکباره وجودش فرو ریخت و آن جملات عاشقانه در ذهنش مرور شد.. ناخوداگاه لبخندی روی لبش نقش بست.. و پسر لبخند مغرورانه و موذیانه ای زد و خیالش از بابت به چنگ آوردن زیباترین دختر محله شان راحت شد..
از آن به بعد نامه های عاشقانه و تلفن های مکرر شروع شد.. دلبریهای بیش از حد پسر آرام و قرار دخترک را ربوده بود.. دخترک خیلی آرام و ساکت شده بود.. ساعتها می نشست و به گوشه ای خیره می شد و هزاران رؤیای شیرین را با کسی که پیش خودش او را بزرگ ترین عاشق دنیا می دانست در ذهنش می پروراند.. به سرعت افت تحصیل پیدا کرده بود.. دختری که غیر از درس و مدرسه به چیز دیگری فکر نمی کرد و همیشه بهترین شاگرد کلاس بود، حالا حتی برای امتحاناتش هم درس نمی خواند.. و این مسأله برایش هم از لحاظ خانوادگی و هم از جانب مسئولین مدرسه مشکل ساز شده بود.. و متأسفانه در مورد این موضوع با هیچ کس حرف نمی زد.. در تمام صفحات کتابهایش عکس قلب کشیده بود و کلمه های عشق و دوستت دارم را حک کرده بود.. یکی از دوستان نزدیکش که دختری فوق العاده مهربان با چهره ای دلنشین و صمیمی بود، کتابها و حال و روزش را که می دید، یقین پیدا کرده بود که او مشکلی در زمینۀ احساسی دارد، به همین دلیل سعی کرد به او نزدیک شود و با او حرف بزند تا مگر بتواند به او کمک کند.. اما دختر نمی خواست با کسی حرف بزند و از او به شدت فاصله می گرفت.. دخترک در این عذاب می سوخت و پسرک، هم چنان به دلبریهایش ادامه می داد و چیزی از وجود دختر باقی نگذاشته بود.. پسرک از او می خواست تا با هم قرار بگذارند و برای تفریح به پارک و سینما بروند.. اول خیلی نگران بود و نمی خواست درخواست پسر را قبول کند، اما فقط کمی اخم و بی محلی او کافی بود تا این وجود پاک و بی آلایش و سراسر صداقت را تسلیم خواسته های خودش بکند.. دیدارها هر روز بیشتر و وابستگی دخترک معصوم هر روز زیادتر می شد.. در عرض 4ماه به قدری سرعت تخریب روانی این دختر بینوا را زیاد کرده بود که در امتحانات پایان ترمش در 3 درس مردود شده بود..
روزی پسرک پیشنهادی به او داد.. به بهانۀ اینکه در محیط خارج از خانه مردم به آنها بد نگاه می کنند و به ارتباط آنها شک می کنند، از دخترک خواست تا دیدارهای بعدی در خانه شان صورت گیرد.. و او را ترسانده بود از اینکه امکان دارد آنها را با هم بگیرند و این مسأله برای هر دوی آنها دردسر ساز شود.. دخترک از این پیشنهاد جا خورده بود.. ولی از طرفی چنان غرق در دریای محبت پسر شده بود که او را مقدس ترین آدم روی زمین می دانست و هیچ چیز جز پاکی و صداقت او به ذهنش خطور نمی کرد، و از طرفی ترس از به دام پلیس افتادن به شدت آزارش می داد.. بعد از گذشت چند روز پسرک به او گفت که دوست دارد او را ببیند و دوست دارد که این قرار در خانه شان باشد.. دخترک اول کمی تلاش کرد تا او را قانع کند که نمی تواند بیاید اما پسر قبول نکرد و با پرخاش به او گفت: "تو اصلا" منو دوست نداری، حاضر نیستی به خاطر من این کار به این کوچیکی رو انجام بدی.." و چند روزی با او قطع ارتباط کرد.. دختر که بیش از حد به او وابسته شده بود، نتوانست در قبال این رفتار بچه گانه "قهر کردن" تاب بیاورد.. بعد از مدتی فکر کردن و کلنجار رفتن با خودش تصمیم گرفت..