با اینکه چشماش جور خاصی نبود ولی نگاهش متفاوت بود. یه لحظه منو گرفت! جذبش شدم. متانت عجیبی داشت. حس می کردم با همه پسرایی که تا حالا دیدم فرق می کرد! دست و پامو گم کرده بودم. گفت مشکلی پیش اومده؟ فهمیدم رنگم عوض شده! ضربان قلبمو می شنیدم! گفتم نه، نـــه..

تعارف کرد نشستم، گفتم خواهرم از خوبیهای شما زیاد گفتن.. اومدم از نزدیک باهاتون آشنا بشم و... از بی قرار شدن همون اولم می ترسیدم. منی که تجربه یه عشق ناموفق رو داشتم خوب می فهمیدم بوی عشقه که اینجوری دلم رو لرزونده!

چند روزی گذشت تا یه روز پیام داد واسم ایمیل زده! من قبول شده بودم! از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم! اینقدر هیجان داشتم که مامان و لیلا فهمیدن من یه چیزیم هست از بس لباسامو جابجا می کردم و خوشحال بودم و پای آینه به خودم ور می رفتم!

لیلا گفت: احساست رو اینقدر جدی نگیر، بحث کاره، آقای بهزاد به کسی دل نمی ده! من دو سال پیشش کار کردم هیچوقت به کسی نزدیک نشد. خوش به حال کسی که.. گفتم من واسه کار می خوام برم اونجا گفت خب من مگه گفت واسه کار نمی ری؟ اونی که تو دلته منظورمه! لیلا از بچگی همیشه منو حدس می زد معمولا هم درست! گفتم باشه آبجی خاطرت جمع چیزی نیست!

واقعا خیلی خوب و متفاوت بود، روز به روز وابسته تر می شدم بهش اما اون نمی فهمید! اصلا تو این فازا نبود. هر وقت می رفتم تو اتاقش دست و پاهامو گم می کردم . خیلی وقتا هم می گفتم سلام!

دیگه تو شرکت و خونه فرقی نداشت همه جا ذهن و دلم درگیرش شده بود. می خواستمش اما می دونستم که خیلی با هم فاصله داریم. تو همه چی حس می کردم تو اوجه!

لیلا نگران شده بود و بهش زنگ زده بود! من که دو سه باری سابقه داشتم این دفعه ظهر شده بود شرکت نرفته بودم! گوشیمم خاموش کرده بودم. نمی دونم چرا ولی هیچ راهی واسه جلب نظرش به ذهنم نرسیده بود. با شناختی که ازش پیدا کرده بودم، حدس زیادی می زدم چون خونه دوره، خودش بیاد دنبالم.

اونم نگران شده بود! گفت چرا اینجوری! گفتم حالم خوب نبود! گفت چرا اینجوری خب مرخصی می گرفتین می رفتین خونه یا هر جا که دوس داشتین با خواهرتون. گفتم دوس داشتم هیچ کی ندونه! گفت کجایید الان گفتم نمی دونم! با احساس مسولیتی که داره گفت باشه همونجا باشید من میام سراغتون.. خدا رو شکر کردم! نقشم گرفته بود! بعد کلی نمی دونم بذارید بپرسم و اینا خودش رو رسوند، اینقدر از دیدنش خوشحال شدم که خدا می دونه!

من نمی دونم اینکه اینقدر خوب از عشق و دل و دختر و پسر می فهمه چرا اصلا نمی فهمه من دوسش دارم! فهمیده بود موضوع به عشق بر می گرده ولی... بهونه کردم که تو خونه باهام بد برخورد شده و نهار نخوردم و اینا! واسم نهار خرید! نکرد بریم یه رستورانی جایی، البته زیاد هم دور از انتظار نبود..

عشقش داشت دیوونم می کرد. یه ماهی گذشت تا اینکه کاری که باید می کردم رو کردم! یه نقاشی که یه بالن بود تو یه شب پرستاره دو تا قلب هم کنار هم کشیده بودم واسش یه جایی گذاشتم و رفتم! شانس دیگه ای واسه اینکه بهش بفهمونم نداشتم!

زنگ زده شما تصمیمتون چی شد، چرا تصمیم گرفتین دیگه نیاین، گفتم یه چیزی براتون تو فلان فولدر سیستم گذاشتم لطفا ببینید، یه ربع بعد دوباره زنگ زده می گه خب این یه نقاشیه من از این چیو باید بفهمم، منی که اینهمه حیا می کردم کفری شدم و با صدای بلند گفتم راستش من دیگه نمی تونستم اونجا باشم اونو کشیدم یعنی من شما رو دوس دارم!! انگار شوکه شد! منم یهویی خجالت کشیدم و قطع کردم.