می خوام دوسم داشته باشن (3)
یه ریز پچ پچ می کردن و می خندیدن. بهم که رسیدن وایسادن. یه جوری نیگام می کردن. هر کدومشون یه چیزی می گفت. یکی شون گفت چرا تنها تو این بارون اینجا نشستی؟ یکیشون می گفت رنگا رو پاشیدی رو خودت نشستی بارون رنگت کنه؟ یکی دیگشون می گفت قیافتو کی نقاشی کرده؟ یکی می گفت عیبی نداره همینجوریم قشنگی، پسندیدیم، وای قیافشو! شده عین هو دلقکا. خانوم آینه بدم خدمتون؟ پارکم دسشویی داره برو خودتو ببین حیفه نخندی....
من از بس تو خودم بودم متوجه آرایشم که پاک بارون خرابش کرده بود نشده بودم. حتی لباسامم رنگی شده بود. مثل بی هوشا که وقتی به هوش می آن همه چی براشون عجیب و غریبه و نمی دونن چی شده و کجان، به خودم اومدم. دیدم رو نیمکت نشستم و یادم اومد اینجا پارکه. اونا هنوز داشتن مسخرم می کردن و می خندیدن. بدون اینکه باهاشون حرف بزنم بلند شدم برم. خیلی بهم برخورد. دلم شکسته بود. بی اختیار شروع کردم به دویدن. گریم گرفته بود. همینجوری که می دویدم اشکامم می ریخت. چند بار زمین خوردم. بار آخری افتادم رو چمنا. خیلی خسته شده بودم. چن لحظه نشستم، یه صدایی به گوشم می رسید. موبایلم بود. داشت زنگ می خورد. اصلا نیگاش نکردم. دوباره بلند شدم و دویدم. خودمو به دسشویی رسوندم. شلوارم و مانتوم تماما گلی شده بود و قرمزی کفشام دیگه دیده نمی شد. نگام که به آینه افتاد، دیدم همه چیز صورتم به هم ریخته. رژ لبام ریخته بود، سیاهی ریمل، رو گونه هامو پوشونده بود و سرخابشون به بناگوشم رسیده بود. پیشونیمم بریده بریده شده بود و قطرات آب قلمبه قلمبه رو صورتم چسبیده بود. یه لحظه خودم از خودم ترسیدم.
صورتمو حسابی شستم و سعی کردم با آب گلای لباسمو تمیز کنم. زدم بیرون. اینقدر دلم سنگین شده بود که یه ریز گریه می کردم. یاد رویای قشنگم افتادم و تو دلم به اون پسرا که به هم زده بودنش بد می گفتم. تو عمرم ضد حالی به این بدی نخورده بودم. حس بدی داشتم. انگار از خودم بدم می اومد. یاد اونهمه زحمتی که واسه آرایشم کشیدم افتادم. با چه ذوق و شوقی آرایش کرده بودم. همش با یه بارون رفت. اونهمه زیبایی به زشتی تبدیل شده بود. عوض اینکه پسرا قربون صدقم برن دستم انداختن و حتی واسه اولین بار خودم از خودم ترسیده بودم. شاید همه اینا به خاطر این بود که یادم رفته بود با خودم چترمو ببرم . یا شاید اگه تو اون حس و حالی که داشتم نمی رفتم و اینهمه سوال و جواب نمی کردم، اینجوری نمی شد.
احساس بی هویتی می کردم. اینکه با یه اتفاق ساده و یه فراموشی کوچیک صورت زیبام زشت شده بود و حتی ترسناک شده بودم، اینکه کسایی که تا دیروز بهم احترام می ذاشتن و تیکه می گفتن و التماس می کردن حالا مسخرم کنن، اینکه اینهمه گریه کنم و حس هام قاطی بشن، همه باعث شده بود به این فکر بیفتم که چرا اینجوری شد؟ یعنی من تا وقتی محترمم که خوشگل باشم؟ یعنی من تا وقتی خوشگل می مونم که اتفاقی نیفته؟ یعنی ... داشتم همینجوی با خودم حرف می زدم که صدای یه بوق ممتد نزدیک و بلند توجهمو به خودش جلب کرد دیدم وسط خیابونم. برگشتم ببینم از کجاس! تا رومو برگردوندم ... (ادامه دارد...)