گنجشک کوچولو (5)
حال دخترک خوب بود.. خونریزی برطرف شده بود و فقط پایش شکسته بود.. مجبور بود چند روزی را در خانه استراحت کند.. ولی به شدت بی تاب و دلتنگ پسرک بود..
در این مدت که دست پسرک به او نمی رسید، پسرک چندان بیکار ننشسته بود.. به دنبال طعمۀ دیگری بود تا بتواند در این چند روز خودش را سرگرم کند.. تصمیم گرفته بود با یکی از دوستان طعمۀ قبلی اش طرح دوستی بریزد.. همان دوستش که زیبا و مهربان بود و تمام تلاشش را برای کمک کردن به او کرده بود.. پسرک نزد او آمد و نظیر همان نامه را که به دوستش داده بود، به او داد.. و همان جملات را تکرار کرد.. او سریعا" پسر را شناخت، چون دوستش را قبلا" با او دیده بود..
روز بعد از این ماجرا، برای عیادت دوستش به خانه شان رفت و آن نامه را با خود برد.. سر صحبت را با او باز کرد و گفت که می داند با چه کسی رابطه دارد و به او گفت که او پسر سالمی نیست.. اما دخترک سریعا" جبهه گرفت و مخالفت کرد.. او با دوستش پرخاش کرد و او را به حسادت متهم کرد..
دوستش نامه را نشانش داد و ماجرا را برایش تعریف کرد.. نامه را که با نامۀ خودش مطابقت داد، دید حتی یک کلمه هم با آن تفاوت ندارد.. تمام جملات عینا" تکرار شده بود.. باورش نمی شد که با احساساتش این چنین بازی شده.. به او گفته بود به کس دیگری جز او فکر نمی کند و کس دیگری را نمی خواهد و بدون او نمی تواند زندگی کند اما..
تمام وجودش شکست.. آن لحظات برایش بسیار دردناک بود.. با خودش فکر می کرد که دیگر نمی تواند به زندگی ادامه دهد.. با خودش فکر می کرد که زندگی بدون او دیگر برایش معنایی ندارد.. دوستش برایش ماجراهایی مشابه را تعریف کرد و برایش توضیح داد که اینطور پسرها فقط به دنبال مقاصد خود هستند و برای رسیدن به مقاصدشان حاضرند هر دروغی ببافند و هر کاری انجام دهند، برای آنها فرقی ندارد که با چه احساسی با آنها برخورد کنی، آنها فقط از دخترها یک جسم می خواهند، که اگر نتوانستند به دست بیاورند در جایی دیگر به دنبالش می گردند.. از نظر این پسرها شخصیت، اعتقادات، احساسات و وجود روحانی یک دختر هیچ اهمیتی ندارد، آنها دختر را فقط یک جسم زیبا می بینند..
خوشبختانه دخترک کم کم توانست حقیقت را بپذیرد و شجاعت قبول اشتباهاتش را به دست بیاورد.. کارهای عقب مانده زیادی داشت.. باید به درس هایش می رسید.. به بهترین دوستش که به او بسیار کمک کرده بود می رسید.. روحیۀ از دست رفته اش را به دست می آورد.. و در صدر همۀ اینها از خدایی تشکر می کرد که گنجشک کوچکش را تنها نگذاشته بود.. (پایان)