تنهایی اذیتم می کرد. از زندگی خسته شده بودم. صبح تا شبم شده بود تکرار. با اینکه سرگرمیای زیادی داشتم اما می ترسیدم با خودم خلوت کنم. تنها که می شدم قلبم از گرفتگی و تنگی می خواست بترکه. یه چيزیو ازم می خواست که نمی دونم چی؟ می گفت می خوام مثل اینایی که تا حالا تجربه کردم نباشه. حسم با همه غمباری و اذیتش، متعالی و قشنگ بود. دلم يه جور عشق مي خواست. يه جور محبت، يه جور دوست. دوست زياد داشتما اما دوستای مدرسه و دانشگام با اینکه چندتاشون خیلی بهم نزدیک بودن راضیم نمی کردن. جنس اون محبتی که دنبالش بودم با اونی که تا حالا بهش می پرداختم متفاوت بود. 

یه مدت خیلی درگیر بودم که این چه حسیه که در من هست؟ عجولتر از اون بودم که بتونم حسی که كه داشتمو عمیق بفهمم. از خودم مي ترسيدم. از اينكه بخوام كاري بكنم كه در آينده پشيمون بشم. فكر مي كردم اين حس يه جوري به جنس مخالف مرتبط مي شه. با اينكه بارها با پسرا حرف زده بودم و رابطه داشتم اما باهاشون دوس نشده بودم. چون يه حس ديگه اي داشتم كه نمي ذاشت باهاشون دوست بشم. شايد يه جور غرور يا حيا يا تعهد به خانواده. حس مي كردم نبايد خودمو آسون در اختيار كسي بذارم. مي خواستم به زحمتا و محبتا و دغدغه هاي پدر و مادرم احترام بذارم. حس مي كردم اگه با كسي رفيق بشم به مرد آيندم خيانت كردم. دوس داشتم مادر كه شدم وقتي به گذشتم نگاه مي كنم رد پاي هيچ كي تو زندگيم نباشه و به زندگی پاکم افتخار کنم.

اما كار به جايي رسيده بود كه ديگه نمي تونستم صبر كنم. تصمیم گرفتم هر جور شده بفهمم اگه با يه پسر دوس بشم اين ميلي كه دارم ارضا مي شه يا نه؟ اما با حرف و تصور و داستان و مطلب و صحبت نمي شد. می خواستم رابطه با اونا رو خودم تجربه کنم. خیلی دلم می خواست یکی عاشقم باشه و برام بمیره. می خواستم یکی باشه که منو به خاطر خودم دوس داشته باشه و مزه عشقو بهم بچشونه. دوس داشتم استعداد مزه ريختن و دلبردن و نمكي بودن و عشوه ريختنم شكوفا بشه. دلم مي خواست دل ببرم و ديگرانو اسير كنم و تو دام خودم بندازم. مي خواستم بهم توجه كنن و واسه اينكه مي تونم نقش دلبر بودنو بازي كنم بهم احترام بذارن. حسم مي گفت تو اين زمينه اي كه تا حالا بروز نكرده بود خيلي قويم.  

خيلي فكر كردم چه جوري مي شه با يه پسر دوس بشم؟ ديدم اولين كاري كه بايد بكنم اينه كه رو همه چيزايي كه در من بود و باعث مي شد نتونم رابطه برقرار كنم پا بذارم. اين واسم خيلي سخت بود. خيلي دلم مي خواست دوست بشم ولي همه مسائلي كه نسبت بهشون حساس بودمو رعايت كنم. واسه اينكه دوستيم رنگ خيانت نگيره، نگام به پسري كه دنبالش بودم بايد يه نگاه متعهدانه مي شد. به نوعي بايد به دنبال شريك زندگيم مي گشتم.

خب اول از همه بايد به اين سوال جواب مي دادم كه چه جوري بايد پسريو پيدا كنم كه اونم مثل من فكر كنه؟ اگه تا حالا پيدا نشده لابد يا كمه يا قسمت نيست يا من يه جوري نبودم كه جذبش كنم. پس اول از همه بايد از اين فكر كه اون بياد سراغ من در بيام بايد من سراغش برم. اما كجا؟ تو خيابون؟ چه جوری می تونم تو این زمونه ای که بارها دیدم پسرا واسه خوشگذرونیشون هر دروغی می گن و ادای عاشقا رو در می آرن و کلی به دخترا وعده و عید می دن و از آینده می گن، اما کارشونو که کردن مثل یه دسمال دخترا رو کنار می ذارن و سراغ یکی دیگه می رن، یه پسر پاک پیدا کنم. پسری که واقعا بتونه عاشقم بشه و به پایبندیهام احترام بذاره و خودشم اونجوری باشه.

واسه جذب پسرا مي دونستم و به اندازه موهاي سرم ديده بودم كه يه ذره آرايش و بيرون ريختن مو و لباس شيك چقدر مي تونه مردا رو به دنبالم بكشونه. اما واقعا بايد اين كارو بكنم كه عشقمو پيدا كنم؟ اون اگه حساسيتاي منو داشته باشه شايد اصلا باهام ارتباط نگيره؟ غير اونم بعيد مي دونم به دردم بخوره من پسريو نمي خوام كه جهت ميلشو باد تعيين كنه؟ هر جا هر دختري ديد چشاش بچرخه و ميلش بجنبه و هر كاري دلش مي خواد بكنه بدون اينكه ذره اي بهم وفادار باشه يا به سرنوشت دخترا فكر كنه. داستانهايي كه خوندم و شنيدم و ديدم تو اين زمينه خيلي زياده. اونقدر زياد كه مدتهاس منو به اين نتيجه رسونده كه آدما وقتي يه چيزي صلواتيه خيلي بيش از نيازشون بر مي دارن و مي برن. اما اگه براش زحمت بكشن و بهاشو بپردازن به اندازه نيازشون مي برن. اين عقيدمو به يكي دو تا از دوستام كه خيلي راحت با پسرا دوس مي شدن و چندتا دوس پسر داشتن گفته بودم. يادمه يه بار كه ندا از خيانت پسري كه اول باهاش دوس شده بود و بهش قول ازدواج داده بود گفت، بهش همين مساله رو گفتم. گفتم تقصير خودته. آخه چه جوري وجودتو در اختيارش گذاشتي؟ مي گفت فكر مي كرده همه حرفاش راسته. پنهانی همه کاراشونو کرده بودن به امید اینکه به زودی قرار ازدواج می ذارن. تا اون روز كه خيلي اتفاقي تو دانشكده ديده بود شوهرش(!) دست يه دخترو گرفته و داره باهاش راه مي ره و مي گه و می خنده. ندا می خواست اون پسرو بکشه اما بعد کلی گریه و اشک و آه، افسردگی گرفت و طفلی امیدشو به زندگی از دست داد. خودش مي گفت به اين نتيجه رسيده كه همه پسرا دروغ مي گن. مخصوصا وقتي همش مي گن تو زن روياهاي مني و تو آسمونا دنبالت بودم و بهت قول ازدواج مي دن اما پا پيش نمي ذارن و همش امروز و فردا مي كنن و تو همين بين، خواسته هاشونو يكي يكي مطرح مي كنن و انگار كه زنشون شده باشي ازت چيزايي مي خوان كه اصولا مال بعد از خواستگاريو و عقده... (ادامه دارد...)