مثل هیچ کس (2)

معمولا آخر هفته ها می رم کوه. دوس دارم تنها باشم ولی گاها رفقا هم میان، بعدشم می رم باغ. ریگ، شن، خاک، کوه، تپه، گیاهچه ها و خارای ریز و درشت، باد، آسمون، ابر، گلا، درختا، پروانه ها، کفش دوزکا، منو به یه عالم دیگه می بره. عالمی که تنهایی از لوازمشه. عجیب دلم با طبیعت خلوت خاصی می کنه. زبون دلم انگار زبون طبیعته. خیلی آهسته و با دقت به همه چی خیره می شم. دلم با همه چی ارتباط می گیره. تا حالا تو طبیعت همه صحنه ها برام بدیع و غیر تکراری بوده. عجیبه واقعا انگار تعلق اصلی ما به طبیعته، انگار یه احساس و یه زبون و یه رگ و ریشه مشترک داریم، هم پدره هم مادره هم دوسته هم عشقه هم خداست..

این هفته یهو یاد اون جمله افتادم که بهم گفت. نمی دونستم باید چه کار کنم. دورادور می دونستم دنیای ما متفاوته ولی نمی تونستم بی تفاوت باشم. منی که وقتی تو طبیعت راه می رم مراقب پام رو یه حشره هم نره چطور می تونستم نسبت به یه آدمی که همه لحظه هاش رو پر کردم بی تفاوت باشم؟! فکرم درگیر شده بود. تصمیم گرفتم باهاش صحبت کنم و ببینم چرا به من اینجوری دل بسته شده ولی می ترسیدم همین صحبت هم دلبستگی رو بیشتر کنه. نه می شه رهاش کنم و نه می شه حرف بزنم؟! چه دو راهی سختی ولی من انتخاب کردم. صحبت می کنم چون با رها کردن چیزی عوض نمی شه ولی با صحبت ممکنه عوض شه. خودم صحبت کنم یا واسطه بذارم؟ تو این حالت واسطه ممکن کار رو خراب تر کنه. خودم مدیریت کنم بهتره. خلاصه تصمیمم رو گرفتم و بهش پیام دادم. سلام روز بخیر می بخشید مزاحم می شم. ذهنم درگیر حرف دیروزتونه. نمی خوام و نمی تونم تحمل کنم که شما اذیت بشید می خوام باهاتون صحبت کنم. اگه مشکلی نیست فردا ساعت 5 پارک ساعی. مدتی گذشت و پاسخی نیومد. نمی دونستم چه اتفاقی افتاده اما همش منتظر پاسخ بودم. دو ساعت بعد پیام داد: سلام نمی دونید چقدر خوشحالم کردین. ببخشید من داشتم با یه حس عجیبی براتون شعر می گفتم تو خلوت خودم. حواسم به موبایلم نبود. آخه فکر نمی کردم شامل محبتتون بشم. خدای من شما به من پیام دادین؟ خیلی ممنونم.. چشم حتما سر قرار میام. اجازه دارم بازم بهتون پیام بدم.. اون روز تا پاسی از شب پیام های زیادی دریافت کردم که همه حاکی از محبت و دوس داشتنی صادقانه بود.

فردا بعد از یه روز سنگین کاری با یه مقدار تاخیر رسیدم سر قرار دیدم ایشون پوشیده تر از قبل نشسته رو نیمکت. بعد احوالپرسی بابت تاخیرم عذر خواهی کردم و نشستم. یه لحظه عینک دودیش رو برداشت و چشاش یه جور محبت خالصانه و متواضعانه رو ساتع کرد. حرارت قلبش رو حس می کردم و راستش تا به خودم اومدم من هم قلب داغی داشتم.. یه مقدار به سکوت گذشت هر دومون سرمون پایین بود. انگار نه انگار ایشون همون دختر شر شور بودن. فهمیدم این قرار براش غیر منتظره بوده و هست. گفت تو آسمونا هم فکر نمی کردم یه روز اینجوری کنارم بشینید. خیلی خوشحالم و تشکر می کنم که قابل دونستید. گفتم خواهش می کنم نفرمایید محبت خالص شما من رو به اینجا کشونده، احترامی که برای عشق قائلم. من شما رو تحسین می کنم.

مثل هیچ کس (1)

تلاش می کردم بفهمه چیزایی رو که حواسش بهشون نیست. به بهانه های مختلف جاهای مختلف حس می کردم کارایی می کنه که از من چیزی بشنوه ولی هر بار رفتار من براش قابل درک نبود. از چشاش می فهمیدم از من تعجب می کنه چرا که براش شبیه هیچ کس نبودم. من خیلی حواسم به دلش بود، دل با عشق آشنا اهل مراعاته ولی خب نمی تونستم باهاش همراهی کنم. طولانی باهاش نمی نشستم، طولانی نگاهش نمی کردم، حرف خنده دار نمی زدم از موضوع کاری خارج نمی شدم وقتی حرف خنده داری می زد کوتاه می خندیدم و سرم رو می انداختم پایین، می گفت توانمندیهای کاری من رو کمتر در کسی یکجا دیده، گاها به زبون میاورد که آدم مرموز و پیچید ای هستم. بعضی وقتا تیکه ای می اومد و اشاره ای می کرد که...

تا اینکه فهمیدم به من علاقمند شده، رفتارش تابلو بود. دنبال بهانه بود منو ببینه. مطمئن شده بود که من بهش فکر نمی کنم یا لااقل هیچ چی بهش نمی گم و این با کمالاتی که داشت و به دل هر مردی می نشست جور در نمی اومد. خیلی مغرور بود و من می فهمیدم بین غرور و علاقه و سکوت من مدام در تردده و از این اوضاع خسته شده اما فکر نمی کردم اینقدر بی پرده بهم بگه، یه روز آخر یه جلسه بهم گفت ممکنه لطفا یه وقتی به من بدین باهاتون درباره یه موضوعی مشورت کنم؟ رنگ و رو و نوع گفتنش با همیشه متفاوت بود. به همکارا گفتم شما برین من خودم میام. نشستم.. صدای قلبش رو می شنیدم. سرخ شده بود.. خیلی دلم به رحم اومد. سعی کردم فشاری که تحمل می کرد رو کاهش بدم. گفتم به نظرم ما با این گروه به نتیجه نمی رسیم اصلا کوتاه نمی یان و.. گفت من پوزش می خوام یه مساله شخصیه که بیانش برام سخته. گفتم خواهش می کنم بفرمایید.. انگار که همه توانش رو به کار گرفته باشه تو چشام خیره شده و با صدایی گرفته گفت: ((شما همه لحظه های منو پر کردین..)) و سرش رو انداخت پایین..

مونده بودم چی بگم، خیلی برام مهم بود که دلش رو نشکنم و نهایت احترام ممکن رو بهش بذارم.. تک خندی زدم و گفتم شما خیلی لطف دارین ولی خب این درباره من چیزی رو ثابت نمی کنه. شما نگاهتون قشنگه و دلتون پاکه به جای فرشته ها لحظه های آسمونیتونو به من اختصاص می دین البته همه لحظه ها که لابد اغراقه من کی باشم که لحظهای ارزشمند شما بهش تعلق بگیره.. اگه اینجوریه که حتی یه ذره از لحظه هاتون با من می گذره... یه آن به خودم اومدم دیدم سیل اشک بود که از چشاش سرازیر شده بود.. متوجه نگاه من که شد با یه شرم خاصی که ازش ندیده بودم گفت ببخشید و بلند شد و زود رفت..  

منم با اینکه حدس هایی می زدم از قبل، شوکه شده بودم. به این فکر می کردم که چی گفت، چی گفتم؟ حالا باید چه کار کنم با دلی که به من وابسته شده و منی که اصولا به زمین و اهلش فکر نمی کنم و در دلم رو به روی اونا بستم.