گنجشک کوچولو (1)
14 ساله بود.. تازه وارد دبیرستان شده بود.. از دنیای زیبای خودش وارد دنیایی شده بود که از همه طرف نهیبش می زدند که دنیای بی رحمی است.. فوق العاده زیبا و پاک و معصوم.. با خلوص ذاتی یک دختر.. با ظرافتی فرشته گون.. با لطافتی روحانی.. مثل یک پری زیبا و بی همتا.. مسیر مدرسه اش عوض شده بود.. هر روز برای رفتن به مدرسه از جلوی خیابانی می گذشت که دبیرستان پسرانه ای در آن قرار داشت.. و زیبایی یگانه اش چشمان پسرها را به خود خیره می کرد.. همیشه در برابر نگاه های خیرۀ آنها متعجب می ماند و با خودش می گفت "اینا برای چی به زل می زنن؟" و موقع بازگشت از مدرسه چند پسر به دنبالش می افتادند و انواع و اقسام متلک ها را نصیبش می کردند.. و او نمی دانست در مقابل این رفتارها چه باید بکند.. به یاد حرف مادر بزرگش می افتاد که: "دختر باید سنگین باشه.." و در پی همین نصیحت مادر بزرگ همیشه ساکت و سر به زیر به خانه بر می گشت، اما زیباییش به قدری فریبنده بود که چشم پسرها را بر روی متانت و وقارش می بست..
مدتی از روزهای ابتدایی دبیرستان می گذشت و او دوستانی پیدا کرده بود که هم مسیرش بودند و موقع بازگشت به خانه با آنها همراه می شد.. از اولین متلکی که شروع می شد تا آخرین آنها توسط این دوستان جدیدش جواب داده می شد.. و در طول مسیر آنها را به خنده و سرگرمی وا می داشت.. و آدمهایی که از کنارشان می گذشتند سری تکان می دادند و به حال آنها افسوس می خوردند و او که از رفتار دوستانش خجالت می کشید سرش را به زیر می انداخت.. چند روزی از این ماجرا گذشت و او از دوستانش کمی فاصله گرفت.. یک روز هنگام بازگشت از مدرسه پسری با چشمان عسلی رنگ، پوست سفید و موهای خرمایی رنگ که ظاهرش کاملا" جذاب و زیبا بود نزدیکش آمد و نامه ای از لای کتابش بیرون آورد و به سمتش گرفت و گفت: "می شه خواهش کنم این نامه رو بخونین؟"
دخترک مانده بود باید چه کند.. اولین تجربه اش بود.. نمی دانست باید بگیرد یا نه.. اول می خواست اهمیتی ندهد اما با خودش گفت شاید اینکار او نوعی توهین و بی احترامی تلقی شود.. و در یک لحظه سریعا" تصمیم گرفت و نامه را از او گرفت و به سرعت رفت.. ضربان قلبش به شدت بالا رفته بود، تپش قلبش کل وجودش را به لرزه در آورده بود.. بدنش خیس عرق شده بود، صدایی را از پشت سر شنید که میگفت: "فردا منتظر جوابش هستم.." با عجله خودش را به خانه رساند.. رفت داخل اتاقش و در را بست.. هنوز حالش سر جا نیامده بود.. به نامه ای که در دستش مچاله شده بود نگاهی انداخت.. و چهرۀ پسرک دوباره در ذهنش مرور شد.. چشمانش، موهایش، لبهایش.. چند ثانیه ای به نامه خیره شد تا بالاخره تصمیم گرفت نامه را باز کند.. و شروع به خواندن نامه کرد.. "به نام خدای عاشقان...